جدال عقل ودل
از ۲ سال پیش با مونا آشنا شدم . اوایل فقط یه دوستی ساده بود ، ولی بعد از مدتی احساس تعهد کردم.
کسایی که منو می شناسن می دونن که من تو جوونیم خوب جوونی کردم ، ولی حالا احساس نیاز می کردم به “تعهد”.
“تعهد” ، نه “تاهل”.
همیشه ازدواج کردن برام یه کابوس بود. نمی دونم چرا؟ ولی نسبت به ازدواج خیلی وسواس داشتم. این چند ماه اخیر “عقل” و “دل” ام در جدال بودن. عشق و عاشقی کار دله و وسواس کار “عقل”.
می ترسیدم برای ازواج پا پیش بزارم . دلم می گفت: “برو ، نترس”. ولی عقلم می گفت : “نه داری اشتباه می کنی. نکنه کم بیاری ، نکنه هنوز برای ازدواج آمادگی نداری. نکنه اونی که می خوای نباشه”.
خلاصه اواخر شهریور ، یه شب که خیلی خسته ازسر کار اومده بودم خونه ، “دل”ام از خواب “عقل”ام سوءاستفاده کرد. با خانواده صحبت کردم و چند رور بعد رفتیم خواستگاری.
بعد از خواستگاری ، کارها یواش یواش به نحو احسن پیش رفت . حتی یه مشکل کوچولو هم پیش نیومد. هیچ کس “نه” نیاورد. حتی عشقم به خانومم به نهایت خودش رسید.
“عقل”ام هیچی نمی گفت، کنار نشسته بود و نظاره می کرد ، حتی از “دل”ام گلایه هم نکرد. انگار کنار نشسته بود ببینه چی پیش میاد. که اگه نتیجه خوب نبود ، مسئولیت به گردنش نباشه و بگه : ” دیدی گفتم”
هر روز بیشتر از دیروز احساس رضایت می کردم . هر روز احساس اطمینان بیشتری نسبت به تصمیمی که “دل واحساس” ام گرفته بود می کردم. تا اینکه بعد از معاشرت با خانواده همسرم ، “عقل”ام به حرف اومد و به اشتباه خودش اعتراف کرد.
“عقل”ام از اون موقع به بعد هر روز داره به “دل” ام میگه: “بابا دمت گم ، چه کاری کردی ، من چه اشتباهی می کردم ، تو اشتباه منو جبران کردی .” حالایواش یواش “دل” ام می خواد با حفظ مسئولیت ، یه کم خودش رو عقب بکشه و بقیه کارها رو به “عقل” ام بسپاره.

روز ۲۳ آبانماه عقدمون بود . یه مراسم مفصل . همیشه فکر می کردم که تو این مراسم ها به خاطر استرسی که وجود داره ،به عروس و داماد خوش نمی گذره ، تصورم درست بود ، ولی خیلی دوست داشتم که بدونم به دیگران چه گذشته؟ آیا تو مراسم من بهشون خوش گذشته؟

چند تا نکته درباره چند نفر که حضورشون تو نامزدی ما Bold بود:
۱- محسن و خانومش: به من تو عرسی محسن خیلی خوش گذشته بود . چون خیلی انتظارش رو می کشیدم . تصمیم گرفته بودم بهم خوش بگذره . چون محسن واقعا برام مثل داداش میمونه.
وسط جشن نامزدی ،وقتی روی صندلی دامادی نشسته بودم ، محسن که حالش خیلی خوب بود ، اومد کنارم نشست و گفت: “جواد، من حالا می فهمم تو عروسی من به تو چی گذشته، تا حالا همچین حسی نداشتم”.

۲- ناصر و ابی (داداشام) و وحید (پسرخاله ام) : که اولی و دومی واقعا حق برادری رو خوب به جا آوردن و خیلی زحمت کشیدن . سومی هم که تو چند سال اخیر، چیزی فراتر از داداش برام بوده . یه همدم ، مشاور و سنگ صبور که تو چند سال آخر دانشگاه همیشه با هم بودیم و جالب اینه که از معدود کسائیه که من تا حالا باهاش هیچ وقت کدورتی نداشتم.
۳- سمیرا (خاله همسرم) و همسرش محمد: اینا تو خانواده خانومم اولین کسایی بودن که باهاشون آشنا شدم . هم سن و سال خودم و مونا هستن و بسیار مهربون ، خاکی و دوست داشتنی ، که از خواستگاری تا نامزدی قوت قلب من بودن ، یه جورایی یار من بودن تو خونه حریف . یه چیز تو مایه های “اسب تروا”.
۴- “دکتر تبریزیان” پدر خانومم و “سوسن خانم” مادر خانومم: که واقعا مثل پدر مادر خودم دوسشون دارم و نسبت بهشون احساس وظیفه می کنم . یه روز نمی بینم دلم براشون تنگ میشه . پدر خانومم خیلی مثل خودمه . علایقش ، ذوق کردناش ، تفریحات و چیزایی که باهاشن حال میکنه . سر سفره عقد، یه لب تاپ هم بهم هدیه داد. به جرات می تونم بگم که بهترین هدیه ای بود که تو عمرم گرفتم . همه میدونن که من چقدر خوره کامپیوتر هستم.
خیلی سخت بود که عادت کنم به مادر خانومم بگم “مامان” ، ولی الان بزرگترین سنگ صبور برای من و موناست . وقتی باهاش صبت یا مشورت می کنم واقعا به “آرامش” می رسم. وقتی مشکلی پیش میاد با اولین کسی که صحبت می کنم مادرخانوممه .
۵- دکتر خیری: سال آخر دانشگاه به چند تا مشکل عجیب بر خوردم. از دست هیچ کس کاری بر نمیومد . یه ایمیل زدم به دکتر خیری، همه چیزو براش شرح دادم . گفتم با مونا قصد ازدواج دارم و مشکلی که پیش اومده اگه حل نشه ، آینده منو خراب می کنه . فکر نمی کردم ایمیلم رو بخونه ولی خوند و مشکل من رو حل کرد.
اون اتفاق بهونه ای برای دوستی با ایشون شد . دکتر خیری رئیس دانشگاه مون بود ، الان با حفظ سمت شده معاون کل تهران مرکز ، یعنی همه کاره مهم ترین واحد دانشگاه آزاد.
خیلی دوست داشتم برای مراسم مون دعوتش کنم و این کار رو کردم فقط یه دعوت تشریفاتی بود . یه جورایی مطمئن بودم نمیاد ، ولی اومد. یه هدیه توپ هم داد. دکترخیری از نظر من نمونه ای از یک آدم شریفه. یکی از معدود آدمایی بوده که رفتارهاش من رو تحت تاثیر قرار داده .
از این به بعد سعی می کنم بیشتر بنویسم. تا بعد
محشر بود اون شب جواد …
احساسمو که قبلن تو یه پست جداگونه مفصل نوشتم …
ولی بازم میگم از صمیم قلب کرگدنی م براتون آرزوی سپید بختی می کنم …
امیدوارم همیشه شاد و سالم و عاشق باشید …
تو برادر چهارم منی جیگر !
عزیزم . همه ی این حرفارو با اینکه زده بودی ولی بازم برام تازگی داشت. امیدوارم هیچ وقت کاری نکنم که عقلت به دلت بگه : “دیدی گفتم؟؟؟!!!!!!”
salaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaam be har doton javad o hamsare nazesh. ezdevajetono az samime ghalb shad bash migam ishala be paye ham pir shid. arezomande didareton doste ghadim hamshagerdie salha pish , baran
بازم تبریک میگم ازدواجتو به پای هم پیر بشید ۱۵۰ سال……….
salam
javad nemidonam khosh halimo chetoor onvan konam . alanam ke daram comment mizaram ashk to chesham jam shodeh ham ashke shoghe be khatereh ezdevajet ke az samimeh ghalb arezo mikonam to va khanoomet khoshbakht beshid va hamishe ba tafahoom va eshgho mohabat kenareh ham bashid , va az ye tarafam ashke narahati chon to majleset naboodam ta deineh dostimo ada konam ye chizi kheili azaram mideh ma dostaneh ghadimi kheili az ham dor shodim .
be omideh didar va jam shodaneh dobareh va shadiyeh hamishegiyeh to va khanoomet
سلام به دوستای گلم جواد و مونا
اول یه گلگی کنم به آقا جواد خیلی بی معرفتی من مگه تو عروسی شما نبودم پس چرا حرفی از من نزدییییییییییییییییییییییییییییییی هااااااااااااااااااااااااااااااااان !!!!!
از شوخی گذشته واقعا از ازدواج شما خیلی حوشحال شدم و تو مراسمتون خیلی به من خوش گذشت امیدوارم همینطور که زندگیتون افتاده رو غلطک تا آخر هم همینطور تو سرازیری باشه
دوستتون دارم هر دوتون و به همراه وحید (:
mobark bad