نوشته ای از عطاا… مهاجرانی درباره میرحسین موسوی
بعد از اینکه خاتمی به نفع میرحسین موسوی انصراف داد ، خیلی خورد تو ذقم . اول ازش بدم اومد . من میگم قبل از اینکه خاتمی اعلام نامزدی بکنه کللی التماس موسوی رو کرد و گفت بیا نامزد شو ! ولی نیومد خاتمی هم گفت یا من میام یا موسوی که اومد . بعد از اومدن خاتمی و سفرهای انتخابی اش موج قشنگی داشت شکل می گرفت که یه دفعه موسوی اومد ، اونم بدون هماهنگی با خاتمی . و خاتمی مجبور شد انصراف بده . قضیه خیلی مشکوک بود ، چرا موسوی همون اول نیومد؟ تا جایی که می خواستم از کروبی حمایت کنم . مخصوصا بعد از اینکه این نوشته ابطحی (معاون خاتمی) رو خوندم که از کروبی حمایت و از موسوی انتقاد کرد.
اما تو این چند وقته چند تا حزب اصلاح طلب به خصوص جبهه مشارکت (حزب مطبوع ام) که تعلق خاصی بهش دارم ، از موسوی حمایت کرد . یه کم نظرم عوض شد ، ولی امروز صبح یه مطلبی از مهاجرانی (وزیر ارشاد خاتمی که فرهنگ ، سینما و موسیقی رو متحول کرد) خوندم که منو تحت تاثیر قرار داد ولی هنوز تصمیمی نگرفتم. حتما خبر دارید که؟ آحاد مردم منتظرن ببینن من از کی حمایت می کنم.
رفته بودم باختران! آن روز ها هنوز نام استان “استان باختران” بود و نام کرمانشاه از رسمیت افتاده بود. تا به همت آقای ططری آن نام و نشان تاریخی دوباره بازگشت. شهر و پالایشگاه بمباران شده بود. می توانید تصور کنید وقتی یک پالایشگاه بمباران می شود؛ چه اتفاقی می افتد. انگار از هر گوشه ای مصیبت می جوشید. از سویی هم چهره ها محکم وبرق دیدگان برنده و کلمات پر طنین بود. ” دوباره می سازیم.” دوباره می سازیم شعار دولت در دوران جنگ بود. امروز شیشه ساختمان ها براثر بمباران ها بر زمین می ریخت و صبح فردا دوباره و چند باره شیشه های براق نو نصب می شد. نشانی از مقاومت و نشاط زندگی در اوج ویرانی . ایستادگی و سربلندی روح بر فراز پیکری خرد و زخمی… شبی در مهمانسرای استانداری بودم. آقای نکویی استاندار بود. کم و بیش از سرما می لرزیدیم. آقای نکویی را از دوران دانشجویی در اصفهان می شناختم. از دانشگاه تا خیابان مسجد سید، از چهارباغ بالا و پایین پیاده می آمدم. در مسیر مدتی هم در کتابفروشی قائم گشتی می زدم. روزی برای اولین بار کلیات فارسی اشعار اقبال لاهوری را در کتابفروشی ایشان دیدم. کتاب را خریدم، لحظه ای نگاهم با نگاه آقای نکویی گره خورد. گرم و مهربان بود…و سلام علیکی و آشنایی… سال ها گذشته بود اکنون هر دو ما در مهمانسرای استانداری در شبی زمستانی گفتگو می کردیم. آقای نکویی گفت:یک مطلبی را برایت بگویم که تا آخر عمرم از یادم نمی رود. ساعت از یازده شب گذشته بود. تلفن دفترم زنگ زد. گفتند آقای نخست وزیر می خواهند با شما صحبت کنند. مهندس موسوی بود. دوستانه پرسید: ” آقای نکویی خبر داری در این سرمای بی سابقه اسلام آباد غرب( سرما منهای سی درجه رسیده بود) برای حسن دیوانه چه فکری کردند؟” گفتم:” حسن دیوانه؟” ” بله، روزنامهها نوشته بودند. حسن دیوانه توی یک خرابه زندگی میکند. شما از فرماندار بپرسید، برای او چه فکری کرده اند؟” خداحافظی کردیم. تا فرماندار را پیدا کردم، آن هم در آن نیمه شب زمستانی، نزدیک یک ساعتی طول کشید. فرماندار گفت:” اتفاقا من هم نگران او بودم. کمیته امداد برایش جایی را در نظر گرفت. فعلا مشکلی ندارد.” آقای نکویی گفت:” خیالم راحت شد. دیدم ساعت نزدیک به یک بعد از نصف شب است.با خودم گفتم فردا صبح به آقای نخست وزیر اطلاع می دهم. آماده شدم بخوابم که دوباره صدای زنگ تلفن کشیک دفترم: ” آقای استاندار! آقای نخست وزیر می خواهند با شما صحبت کنند.” مهندس موسوی با همان لحن آرام پرسید:” آقای نکویی برای حسن دیوانه فکری کردید” برای ایشان توضیح دادم. اما دیگر خواب به چشمم نمی آمد… من هم آن شب که آقای نکویی این ماجرا را تعریف کرد، بیخواب شده بودم. همان شب هم در ذهنم گذشت:
این ها میناگری های یک روح بزرگ است…
همان بهشت گمشده همه ما، همان هوای تازه…
باد صبحی به هوایت ز گلستان برخاست که تو خوشتر ز گل و تازه تر از نسرینی
اوووووووووووووووووووووووووووووووول…!!!
اووووووووووووووووووووووووووووووووووووول…!!!
حالا چه عجله ایه؟!
میذاشتی ۶ماه دیگه به روز میکردی…!!!
جالب بود. مخصوصا واسه من که شناخت زیادی از میرحسین موسوی نداشتم…
خداکنه که تغییری نکرده باشه با اونموقع و در این صورت رئیس جمهور هم بشه.
در هر صورت بین بد و بدتر هم باید بد رو انتخاب کرد…
ولمون کن جان مولا !
خسته نشدی تو از این بازیا بچه ؟!
کی می خوای دست ورداری ؟!
اصلن به من چه !
گفتم میام سفرنامه هندتونو می خونم دیدم با این اراجیف به روزی خورد تو ذوقم !!
راستی تو خوبی شیمبل ؟!!!
نمیدونم چی بگم…یه کم باور این چیزا برام سخت شده…انقدر فریفته شدیم تو این سالا که دیگه باور نمیکنم یه نخست وزیر تو اوج جنگ و هزار تا چیز دیگه بخواد به فکر یه بدبخت خاص تو یه جای دور افتاده باشی…
نمیخوام بد بین باشم ولی ایتجور آدمای مفلوک که تو ایران ماشالا یکی دوتا نیستن!نمیتونم باور کنم که نخست وزیر تو شبای سرد مسیح وار دفتر اسامی بی خانمانها رو از کمدش درمیاره و تا همه شون رو تو جای گرم نخوابونده خودش نمیخوابه!
سلام
استقلالمان را حال فرمودید؟
ما به روزیم…
hi all body ,
result0.txt;5
result0.txt;5
فرکانس جدید bbc persian
frq:10.758
sr:27500
vertical
NILESAT ماهواره عرب
by evrybody , buy viagra online, 0307,
by evrybody , buy tramadol online, >:-PP,
hi down down, generic levitra, 70056,
hi all body , buy fioricet, 431106,