یار دبستانی

گاه نوشته های جواد وکیلی

۱۵نفری که در زندگی من تاثیرگذار بودند.

شهریور۲۴

خیلی وقته که تصمیم گرفتم سایت ام رو “زود به زود” آپدیت کنم ولی واقعا سرم شلوغه و وبلاگ نویسی برام در اولویت نیست اما یه تفریح و لذت شیرینه . دوست نداشتم سیاسی بنویسم ، نه به دلیل ترس ، بلکه به این دلیل که تحلیل و نظر خارق العاده ای ندارم و خیلی ها نوشتن و نوشته هاشون نظر من هم بوده!!!

این بازی های وبلاگی بهونه ای شد که بنویسم و خودم لذت ببرم .من بر خلاف وحید به این بازی ها خیلی علاقه دارم. منو کسی دعوت نکرده ولی عشقم میکشه که بازی کنم.

این ۱۵نفر تو زندگی من تاثیر گذار بودن :

جواد وکیلی ۲۳ ساله : خودم در ۲۳ سالگی زندگی ام رو به کللی متحول کردم و برای خودم قوانین و خط قرمزهای محکمی گذاشتم که هنوز هم بهش پایبندم .

وحید حسینی : کسی بود که باعث تغییر در زندگی من شد . در این رابطه نمی تونم زیاد توضیح بدم ولی در این حد بگم که باعث خوشبختی و تغییر مثبت در زندگی من شد ولی خودش از بدبخت ترین آدمهای روی زمینه!!! میگن ادب از که آموختی؟ چند وقته ازش خبر ندارم ، با اینکه خیلی دوست دارم در اوج خوشبختی و سلامت ببینمش اما چشمم آب نمی خوره.

مونا (همسرم) : فقط همین قدر بگم که : ” عطر اون مثل نفس بود واسه این نفس بریده ” ، یه نفس بلند و خوشایند برای یه نفس بریده به تمام معنا .

محبوبه خانم : یه فرشته واقعی روی زمین !!!! فقط همین یه مورد رو بگم که : هیچ وقت یادم نمیره :

“دندونهام سالم نبود و شکسته بود (دندونهای من از بچگی مشکل داشت) ، ولی اون از این موضوع بیشتر از من رنج می برد . در اوج نداری برای من پول ردیف کرد و همه دندون هام رو درست کرد . بعدا وقتی فهمیدم که برای این موضوع به کی رو انداخته کللی گریه کردم. “

من مدیون اش هستم . تصمیم گرفتم هرموقع دیدمش یه تراول ۵۰ تومانی بزارم کف دستش . گرچه الان دیر به دیر میبینمش. اینم بگم که محبوبه محمدی پور مادرمه !!!! ولی اینو به خاطر مادر بودنش نگفتم ، به خاطر انسان بودنش نوشتم.

پدر و مادرم : این دو تا تصویر همیشه تو ذهنمه :

“یه مادر که بعضی روزها ته دیگ می خورد که خدایی نکرده برای بچه هاش غذا کم نیاد” و ” پیراهن خیس از عرق خستگی و شوره زده یه پدر که در دوران بازنشستگی به جای اینکه استراحت کنه مسافرکشی می کرد که خرج دانشگاه بچه هاشو رو بده”

گرچه وظیفه شون بوده ، اما خدایی ، همه به درستی وظیفه شون رو انجام میدن؟ خود من ؟ تو چی؟

دکتر کاظمی : به من اعتماد کرد و مدیریت آموزشگاه سایبرتک رو سپرد به یه جوون ۲۷ ساله که هیچی نداشت به جز انگیزه.

دکتر خیری : درس من خیلی طول کشید ، لیسانس ام رو ۷ ساله گرفتم . سال آخر که سرم به سنگ خورده بود ، یه دفعه بهم گفتن که سنواتت پر شده و اخراجی . برو سربازی!! بعد خدمت بیا ۱۴ واحد باقیمانده رو بهت میدیم!!! . خیلی وحشتناک بود که با دیپلم برم سربازی و سرباز صفر بشم . یه دفعه یاد دکتر خیری رئیس دانشکده مون افتادم ، اما دوست نداشتم برم تو اتاقش و مثل خیلی های دیگه گریه و زاری کنم . شب یه ایمیل بلند بالا براش نوشتم و گفتم که زندگی ام تغییر کرده و قصد ازدواج با “مونا” رو دارم و اگر این اتفاق بیافته دیگه خانواده مونا قبول نمی کنن که من دامادشون بشم . دکتر خیری خیلی وقت بود که من و مونا رو زیر نظر گرفته بود ، فرداش منو دعوت کرد به دفترش و پرسید : ” تو واقعا با این دختره قصد ازدواج داری یا می خوای سرکارش بزاری؟” من با اعتماد به نفس کامل گفتم ” می خوام باهاش ازدواج کنم” ، گفت سعی خودم رو می کنم که کارت رو ردیف کنم و ردیف هم کرد ولی ازم قول گرفت که برای عروسیمون دعوتش کنم و منم دعوتش کردم ولی مطمئن بودم نمیاد ، ولی اومد ، ۵۰ هزار تومان هم هدیه داد.  دکتر خیری یه آدم بزرگوار و فهمیده به تمام معنا بود.

ناصر ، داداش اکبر ماهواره!!! : ناصر بچه محلمون بود و یه بار خیلی اتفاقی شرح داد که چطور معافیت کفالت گرفته و از سربازی خلاص شده . چند سال بعد بابام مریض و خونه نشین شد  . منم رفتم پیش ناصر و اون کاملا راهنمیی ام کرد و منم معاف شدم ، وقتی بعد از کمسیون پزشکی پدرم ، بهم گفتن معاف هستی ، باور نکردم ، تازه وقتی باورم شد که کارت معافیت خدمت مقدس !!! سربازی رو با دستام حس کردم . برای اینکه بیشتر لذت ببرم تا دو ساعت هی چشمام رو میبستم و یه دفعه باز میکردم و به کارت زل میزدم !!! و هردفعه سورپرایز میشدم و کللی ذوق می کردم !!!

خاتمی : رهبر دوران جوانی و شور و نشاط و افراط و تفریط!!!! خیلی از دیوونه بازیهای دوران شیرین جهالتم به خاطر عشق به او بود.

عطاء الله مهاجرانی ، وزیر فرهنگ خاتمی : یه انسان به تمام معنا و دوست داشتنی . عالم ، سخنور ، هنرمند و با وقار و یکی از الگوهای من در زندگی.

وحید باقرلو (پسرخاله ام) : دوست ترین دوستهام و سنگ صبور دوران دانشجویی من . باهاش تو دوران دانشگاه خیلی خوش گذروندیم . حتی وقتی مدیریت سایبرتک رو به عهده گرفتم منو تنها نذاشت و الان به اتفاق حمید از پایه های اصلی سایبرتک هستن . وحید جزو معدود کسائیه که بعد از مونا ، مثل چشم هام می تونم بهش اعتماد کنم. مثل داداش کوچیکم ، ابی ، براش نگران هستم و احساس وظیفه و مسئولیت می کنم . دوست دارم مثل ابی نزدیکم باشه تا بتونم بهش کمک کنم.

ممد دایی : یک انسان عجیب و دوست داشتنی که همیشه از مصاحبت باهاش لذت بردم . یه جورایی یکی از الگوهای من در اخلاقیات و مهربونیه . از بچگی آرزو داشتم تو مراسم خواستگاریم حضور داشته باشه که همین اتفاق هم افتاد.

دکتر تبریزیان (پدر خانومم) : هرکی از من میپرسه مرجع تقلیدت کیه میگم پدر خانومم !!! یه انسان دوست داشتنی و مهربون که همیشه سعی می کنه که شاد باشه . من فکر می کنم خیلی از زندگیش لذت میبره . به خط قرمزهای اخلاقی بدون در نظر گرفتن خط قرمزهای مذهبی ، خیلی پایبنده . وقتی میبینم که چه ذوق و شوقی برای یادگیری و انجام دادن علایق اش داره تعجب می کنم.

جواد وکیلی ۲۷ ساله : در ۲۷ سالگی دلم رو به دریا زدم و دوتا تصمیم بزرگ گرفتم که اولی “ازدواج” بود و دومی “به عهده گرفتن مدیریت یه خرابه به نام سایبرتک” . الان در هر دو مورد به خودم نمره ۲۰میدم ، چون از همسرم خیلی راضی هستم و پس از ۶ ماه مدیریت ، درآمد و حجم فعالیت سایبرتک رو تقریبا بیش از ۴ برابر کردم .

خدا : واقعا فکر می کنم که خدا داره بهم خیلی حال میده ، تو این یک سال اخیر موفقیت های بزرگی داشتم ، یه شغلی پیدا کردم که خیلی بهش علاقه دارم و در این شغل به قدری پیشرفت کردم که حتی تو رویا هم انتظار نداشتم بعد از ۲۰ سال به اینجایی که الان رسیدم ، برسم !!!! تو ازدواج خیلی وسواس بودم ولی با اطمینان کامل ، با دختر مورد علاقه ام ازدواج کردم و اونو همه چی تموم میدونم . از خدمت سربازی معاف شدم ، که یکی از بزرگترین و شیرین ترین اتفاق های زندگی ام بود . اولین سفر خارج از کشورم رو رفتم و در شرف دومی هستم . ماشین خریدم ، خونه خریدم . بدون اینکه از کسی کمک بگیرم و حتی بدون اینکه یک ریال قرض کنم یه عروسی نسبتا خوب و مجلل گرفتم . بعضی اوقات فکر می کنم که نکنه دارم خواب میبینم ؟ ولی چه خواب شیرینیه . بزرگترین آرزوم “آرامش” بوده که دارم تو این خواب شیرین تجربه اش می کنم . از خدا می خوام که از این خواب شیرین بیدارم نکنه و همینجوری بهم حال بده . ولی اینو خودش هم میدونه که حداکثر سعی ام رو کردم که به یادش باشم ، اخلاقیات و رعایت کنم و انسان باشم . خودم که فکر می کنم خدا هم از من راضیه.

————————————————————–

نتونستم بیشتر بنویسم ، ولی شاید بعدا چیزای دیگه ای یادم بیاد و بنویسم . البته بعید میدونم.

در دسته : روزمره ها
۲۱ نظر برای :

“۱۵نفری که در زندگی من تاثیرگذار بودند.”

  1. در ۲۴ شهریور ۱۳۸۸ و در ساعت ۱۰:۲۱ ب.ظ دختر آبان گفته :

    قبلا هم گفتم …
    واسم جالبه تو گذشته آشناهایی که فقط صرف یه رابطه خونی داشتن میشناختم کنکاش کنم …
    مرسی ….

  2. در ۲۴ شهریور ۱۳۸۸ و در ساعت ۱۰:۲۲ ب.ظ دختر آبان گفته :

    راستی این قانون ۲۵ رو محسن خودش گذاشته وگرنه اصل بازی ۱۰ تاییه ;)

  3. در ۲۵ شهریور ۱۳۸۸ و در ساعت ۹:۳۹ ب.ظ بهار گفته :

    خوشحالم که موفقین و امیدوارم هیچوقت خدا از این خواب خوش بیدارتون نکنه …از وبلاگ ابر چند ضلعی اومدم هواش رو داشته باشین دوست ما رو …

  4. در ۲۶ شهریور ۱۳۸۸ و در ساعت ۱۲:۲۲ ق.ظ احسان جوانمرد گفته :

    خوبی جواد؟

    چرا انقدر به تراول ۵۰ تومنی حساسی بچه؟

    به مامانت می خوای بدی

    از استادت می گیری


    یه توصیه : مامانت رو سعی کن روزی یه بار ببینی .. اینجوری ماهی یک و نیم میلیون باید بدی و این انگیزه ای می شه برای کسب درآمد بیشتر…
    راستی به نظرم جواد وکیلی ۲۳ ساله دوست داشتنی تر بوده … چرا؟ نمی دونم… همینجوری… البته بیست و هفت ساله شم باید جیگری شده باشه بعد از تاهل… ندیدمت که هنوز!

  5. در ۲۶ شهریور ۱۳۸۸ و در ساعت ۴:۰۳ ق.ظ ایرن گفته :

    وقتی آخرین مورد رو می خوندم با تموم وجودم خوشبختیت رو حس کردم…مزه ی شیرین و خوبی داشت….خوشحالم که به همه ی چیزایی که می خواستی رسیدی…و این که سفر میری به یاد من هم باش….
    آرزوی دیرینه ی من هم سفره…..

  6. در ۲۶ شهریور ۱۳۸۸ و در ساعت ۵:۲۸ ق.ظ غزل خونه گفته :

    سلام
    واقعا خوشحالم که خدا چنین خوابی قسمتت کرده. ولی خواب نیست و بیداری محضه. خودت باید حواست باشه که خوابت آشفته نشه. خیلی عزیزید برام. هم خودت هم مونا. انشالله همیشه خوب و خوش و سلامت باشید…

  7. در ۲۶ شهریور ۱۳۸۸ و در ساعت ۵:۳۷ ق.ظ حمید گفته :

    چی میشه گفت وقتی که فکرشو نمیکنی یه دفعه تمام چیزای خوبی که فاصله شون با آدم از زمین تا خداس خودشون فروتنانه رو شونه های آدم فرود میان؟…میدونی که الان دیگه خیلی در بند خدا و این حرفا نیستم ولی با اینحال مورد تو یه استثناس…به گمونم مهمترین شخصیت زندگی تو همون خداس…

  8. در ۲۶ شهریور ۱۳۸۸ و در ساعت ۵:۴۴ ق.ظ حمید گفته :

    ما نشد خیلی به هم نزدیک باشیم و شاید خیلی حس من نسبت به خودت رو ندونی ولی هنوز هم که هنوزه وقتی یاد اتفاقای خوب این یکی دو سالت میافتم اشک تو چشام حلقه میزنه…
    اینایی که میگم البته دلیل نمیشه که نقدی بهت نداشته باشم…مثلا فکر میکنم میتونی خیلی موفق تر از این باشی ولی تنبلی میکنی!…ضمن اینکه من تو محیط کار مستعد درگیری و خشانتم و تا حالا چندبار با صمیمیترین روسام هم قاطی کردم و زدم بیرون!(گفتم که اگه اینجوری شد نگی حرفاش و محبتاش الکی بود و بدونی ربطی به شخص تو و رفاقتمون نداره)…

  9. در ۲۶ شهریور ۱۳۸۸ و در ساعت ۵:۴۶ ق.ظ حمید گفته :

    درهم و دینار و صله مارو هم بپیچ تو همیانه(از این کیسه کوچولوها که سرش بند داره و جمع میشه و تو فیلما راهزنا از مردم میگیرن!) میایم از مالی دربار میگیریم!(نمیدونم تو همیانه میپیچن یا میکنن!به هر حال خودت ردیفش کن!)…

  10. در ۲۹ شهریور ۱۳۸۸ و در ساعت ۳:۱۶ ب.ظ دختر آبان گفته :

    سلام

    اومدم ببینم چیزی اضافه کردی یا نه که دیدم خبری نیست ;)

  11. در ۳۰ شهریور ۱۳۸۸ و در ساعت ۱۲:۱۷ ب.ظ معصومه گفته :

    سلام جواد آقای گل منو یادت میاد معصومه دوست زهرا . خیلی اتفاقی وبلاگتو خوندم بهت تبریک میگم به خاطر موفقیتت ازدواجت ومدیریت خوبت در شرکتتون . امیدوارم طعم خوشبختی به کام تو و مونا همیشه و شیرین باشه . خوب مینویسی و منم یهو هوس کردم برات نظر بزارم من معمولا فقط خواننده وبلاگها هستم و خیلی کم نظر میدم .سلام برسون موفق باشی

  12. در ۳۱ شهریور ۱۳۸۸ و در ساعت ۴:۴۷ ق.ظ فرزاد گفته :

    سلام.حال شما.فکرکنم نشناختی.حقم داری از بس که زیر پاتو نگاه نمی کنی!
    جواد جان خیلی خیلی همه چی عالیه از وب بگیر تا مطالبت.دوست داشتی به این وبلاگ نویس تازه کارم یه سری بزن.خوشحال میشم

  13. در ۲ مهر ۱۳۸۸ و در ساعت ۱۰:۴۰ ق.ظ بهار آذر گفته :

    عاشق مادرت شدم.زنی که به خاطر بچه ش همه جوره خودش رو وقف کرده.
    قربون دلش بشم!
    سلام

  14. در ۱۸ آبان ۱۳۸۸ و در ساعت ۶:۳۳ ب.ظ جواد گفته :

    سلام
    من هم جواد وکیلی هستم متولد۱۳۵۶
    از آشنایی با شما هم اسم خودم خوشبختم
    بای
    vakilyjavad@yahoo.com

  15. در ۱ آذر ۱۳۸۸ و در ساعت ۷:۱۵ ق.ظ حمید گفته :

    وقتی کسی پستش رو پاک میکنه یعنی دیگه نظرش اونی نیست که قبلا بوده…کارت خیلی زشت بود که رفتی و پستی که پاک کردم رو پیدا کردی و خوندی و تازه براش نظر هم دادی…
    هرکس دیگه ای هم جای من بود به اینکاری که کردی اسمی جز فضولی نمیداد…

  16. در ۱ اسفند ۱۳۸۸ و در ساعت ۱:۰۱ ب.ظ ژان والژان گفته :

    آنکه می گوید دوستت دارم

    دل اندوهگین شبی است

    که مهتابش را می جوید …

  17. در ۲ فروردین ۱۳۸۹ و در ساعت ۱۰:۳۵ ق.ظ دخترآبان گفته :

    عیدت مبارک … به مونا هم تبریک بگو …. ;)

  18. در ۱۱ فروردین ۱۳۸۹ و در ساعت ۱:۰۳ ق.ظ OpheliaKane24 گفته :

    I received 1 st loans when I was 20 and this helped my family a lot. Nevertheless, I need the collateral loan once again.

  19. در ۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۹ و در ساعت ۱۱:۴۷ ق.ظ سید مهدی موسوی گفته :

    سلام
    «پرنده کوچولو؛ نه پرنده بود! نه کوچولو!»
    منتشر شد…
    انتشارات «سخن گستر»
    (بخش «این روشنای نزدیک»)
    با این کتاب و چندین کتاب از مجموعه های غزل پست مدرن
    در نمایشگاه کتاب امسال
    منتظر شماست…

    به روزم
    با چند عکس و یک عالمه تکه شعر
    با خبرهایی خوب از نمایشگاه کتاب و معرفی دهها کتاب
    با چند حکایت و ماجرای بامزه
    و…
    به روزم و مثل همیشه منتظر شما

    به امید دیدار

  20. در ۲ خرداد ۱۳۸۹ و در ساعت ۵:۳۶ ب.ظ Aaron Gilbert گفته :

    ما نشد خیلی به هم نزدیک باشیم و شاید خیلی حس من نسبت به خودت رو ندونی ولی هنوز هم که هنوزه وقتی یاد اتفاقای خوب این یکی دو سالت میافتم اشک تو چشام حلقه میزنه…اینایی که میگم البته دلیل نمیشه که نقدی بهت نداشته باشم…مثلا فکر میکنم میتونی خیلی موفق تر از این باشی ولی تنبلی میکنی!…ضمن اینکه من تو محیط کار مستعد درگیری و خشانتم و تا حالا چندبار با صمیمیترین روسام هم قاطی کردم و زدم بیرون!(گفتم که اگه اینجوری شد نگی حرفاش و محبتاش الکی بود و بدونی ربطی به شخص تو و رفاقتمون نداره)…

  21. در ۵ خرداد ۱۳۸۹ و در ساعت ۱۱:۱۸ ق.ظ Gustaf گفته :

    ما نشد خیلی به هم نزدیک باشیم و شاید خیلی حس من نسبت به خودت رو ندونی ولی هنوز هم که هنوزه وقتی یاد اتفاقای خوب این یکی دو سالت میافتم اشک تو چشام حلقه میزنه…اینایی که میگم البته دلیل نمیشه که نقدی بهت نداشته باشم…مثلا فکر میکنم میتونی خیلی موفق تر از این باشی ولی تنبلی میکنی!…ضمن اینکه من تو محیط کار مستعد درگیری و خشانتم و تا حالا چندبار با صمیمیترین روسام هم قاطی کردم و زدم بیرون!(گفتم که اگه اینجوری شد نگی حرفاش و محبتاش الکی بود و بدونی ربطی به شخص تو و رفاقتمون نداره)…+۱

آدرس ایمیل شما منتشر نمیشود

وب سایت آزمایشی

متن دیدگاه شما :

 
mowj.ir