<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	>

<channel>
	<title>یار دبستانی</title>
	<atom:link href="http://www.vakily.net/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://www.vakily.net</link>
	<description>گاه نوشته های جواد وکیلی</description>
	<pubDate>Sat, 19 Sep 2009 09:00:11 +0000</pubDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.6.3</generator>
	<language>fa</language>
			<item>
		<title>۱۵نفری که در زندگی من تاثیرگذار بودند.</title>
		<link>http://www.vakily.net/1388/06/24/15nafartasirgozar/</link>
		<comments>http://www.vakily.net/1388/06/24/15nafartasirgozar/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 15 Sep 2009 22:00:02 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[روزمره ها]]></category>

		<category><![CDATA[جواد ،خاطرات، تاثیرگذار]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.vakily.net/?p=108</guid>
		<description><![CDATA[خیلی وقته که تصمیم گرفتم سایت ام رو &#8220;زود به زود&#8221; آپدیت کنم ولی واقعا سرم شلوغه و وبلاگ نویسی برام در اولویت نیست اما یه تفریح و لذت شیرینه . دوست نداشتم سیاسی بنویسم ، نه به دلیل ترس ، بلکه به این دلیل که تحلیل و نظر خارق العاده ای ندارم و خیلی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>خیلی وقته که تصمیم گرفتم سایت ام رو &#8220;زود به زود&#8221; آپدیت کنم ولی واقعا سرم شلوغه و وبلاگ نویسی برام در اولویت نیست اما یه تفریح و لذت شیرینه . دوست نداشتم سیاسی بنویسم ، نه به دلیل ترس ، بلکه به این دلیل که تحلیل و نظر خارق العاده ای ندارم و خیلی ها نوشتن و نوشته هاشون نظر من هم بوده!!!</p>
<p>این بازی های وبلاگی بهونه ای شد که بنویسم و خودم لذت ببرم .من بر خلاف وحید به این بازی ها خیلی علاقه دارم. منو کسی دعوت نکرده ولی عشقم میکشه که بازی کنم.</p>
<h2><span style="color: #ff0000;">این ۱۵نفر تو زندگی من تاثیر گذار بودن :</span></h2>
<p><strong>جواد وکیلی ۲۳ ساله</strong> : خودم در ۲۳ سالگی زندگی ام رو به کللی متحول کردم و برای خودم قوانین و خط قرمزهای محکمی گذاشتم که هنوز هم بهش پایبندم .</p>
<p><strong>وحید حسینی</strong> : کسی بود که باعث تغییر در زندگی من شد . در این رابطه نمی تونم زیاد توضیح بدم ولی در این حد بگم که باعث خوشبختی و تغییر مثبت در زندگی من شد ولی خودش از بدبخت ترین آدمهای روی زمینه!!! میگن ادب از که آموختی؟ چند وقته ازش خبر ندارم ، با اینکه خیلی دوست دارم در اوج خوشبختی و سلامت ببینمش اما چشمم آب نمی خوره.</p>
<p><strong>مونا (همسرم)</strong> : فقط همین قدر بگم که : &#8221; عطر اون مثل نفس بود واسه این نفس بریده &#8221; ، یه نفس بلند و خوشایند برای یه نفس بریده به تمام معنا .</p>
<p><strong>محبوبه خانم</strong> : یه فرشته واقعی روی زمین !!!! فقط همین یه مورد رو بگم که : هیچ وقت یادم نمیره :</p>
<blockquote><p>&#8220;دندونهام سالم نبود و شکسته بود (دندونهای من از بچگی مشکل داشت) ، ولی اون از این موضوع بیشتر از من رنج می برد . در اوج نداری برای من پول ردیف کرد و همه دندون هام رو درست کرد . بعدا وقتی فهمیدم که برای این موضوع به کی رو انداخته کللی گریه کردم. &#8220;</p></blockquote>
<p>من مدیون اش هستم . تصمیم گرفتم هرموقع دیدمش یه تراول ۵۰ تومانی بزارم کف دستش . گرچه الان دیر به دیر میبینمش. اینم بگم که محبوبه محمدی پور مادرمه !!!! ولی اینو به خاطر مادر بودنش نگفتم ، به خاطر انسان بودنش نوشتم.</p>
<p><strong>پدر و مادرم</strong> : این دو تا تصویر همیشه تو ذهنمه :</p>
<blockquote><p>&#8220;یه مادر که بعضی روزها ته دیگ می خورد که خدایی نکرده برای بچه هاش غذا کم نیاد&#8221; و &#8221; پیراهن خیس از عرق خستگی و شوره زده یه پدر که در دوران بازنشستگی به جای اینکه استراحت کنه مسافرکشی می کرد که خرج دانشگاه بچه هاشو رو بده&#8221;</p></blockquote>
<p>گرچه وظیفه شون بوده ، اما خدایی ، همه به درستی وظیفه شون رو انجام میدن؟ خود من ؟ تو چی؟</p>
<p><strong>دکتر کاظمی</strong> : به من اعتماد کرد و مدیریت آموزشگاه <a href="http://www.cybertech-ir.com">سایبرتک </a>رو سپرد به یه جوون ۲۷ ساله که هیچی نداشت به جز انگیزه.</p>
<p><strong>دکتر خیری</strong> : درس من خیلی طول کشید ، لیسانس ام رو ۷ ساله گرفتم . سال آخر که سرم به سنگ خورده بود ، یه دفعه بهم گفتن که سنواتت پر شده و اخراجی . برو سربازی!! بعد خدمت بیا ۱۴ واحد باقیمانده رو بهت میدیم!!! . خیلی وحشتناک بود که با دیپلم برم سربازی و سرباز صفر بشم . یه دفعه یاد دکتر خیری رئیس دانشکده مون افتادم ، اما دوست نداشتم برم تو اتاقش و مثل خیلی های دیگه گریه و زاری کنم . شب یه ایمیل بلند بالا براش نوشتم و گفتم که زندگی ام تغییر کرده و قصد ازدواج با &#8220;مونا&#8221; رو دارم و اگر این اتفاق بیافته دیگه خانواده مونا قبول نمی کنن که من دامادشون بشم . دکتر خیری خیلی وقت بود که من و مونا رو زیر نظر گرفته بود ، فرداش منو دعوت کرد به دفترش و پرسید : &#8221; تو واقعا با این دختره قصد ازدواج داری یا می خوای سرکارش بزاری؟&#8221; من با اعتماد به نفس کامل گفتم &#8221; می خوام باهاش ازدواج کنم&#8221; ، گفت سعی خودم رو می کنم که کارت رو ردیف کنم و ردیف هم کرد ولی ازم قول گرفت که برای عروسیمون دعوتش کنم و منم دعوتش کردم ولی مطمئن بودم نمیاد ، ولی اومد ، ۵۰ هزار تومان هم هدیه داد.  دکتر خیری یه آدم بزرگوار و فهمیده به تمام معنا بود.</p>
<p><strong>ناصر ، داداش اکبر ماهواره</strong>!!! : ناصر بچه محلمون بود و یه بار خیلی اتفاقی شرح داد که چطور معافیت کفالت گرفته و از سربازی خلاص شده . چند سال بعد بابام مریض و خونه نشین شد   . منم رفتم پیش ناصر و اون کاملا راهنمیی ام کرد و منم معاف شدم ، وقتی بعد از کمسیون پزشکی پدرم ، بهم گفتن معاف هستی ، باور نکردم ، تازه وقتی باورم شد که کارت معافیت خدمت مقدس !!! سربازی رو با دستام حس کردم . برای اینکه بیشتر لذت ببرم تا دو ساعت هی چشمام رو میبستم و یه دفعه باز میکردم و به کارت زل میزدم !!! و هردفعه سورپرایز میشدم و کللی ذوق می کردم !!!</p>
<p><strong>خاتمی </strong>: رهبر دوران جوانی و شور و نشاط و افراط و تفریط!!!! خیلی از دیوونه بازیهای دوران شیرین جهالتم به خاطر عشق به او بود.</p>
<p><strong>عطاء الله مهاجرانی ، وزیر فرهنگ خاتمی</strong> : یه انسان به تمام معنا و دوست داشتنی . عالم ، سخنور ، هنرمند و با وقار و یکی از الگوهای من در زندگی.</p>
<p><strong><a href="http://ghazalkhoone.persianblog.ir/" target="_blank">وحید باقرلو</a> </strong>(پسرخاله ام) : دوست ترین دوستهام و سنگ صبور دوران دانشجویی من . باهاش تو دوران دانشگاه خیلی خوش گذروندیم . حتی وقتی مدیریت سایبرتک رو به عهده گرفتم منو تنها نذاشت و الان به اتفاق <a href="http://abrechandzelee.persianblog.ir/" target="_blank">حمید </a>از پایه های اصلی <a href="http://www.cybertech-ir.com">سایبرتک</a> هستن . وحید جزو معدود کسائیه که بعد از مونا ، مثل چشم هام می تونم بهش اعتماد کنم. مثل داداش کوچیکم ، ابی ، براش نگران هستم و احساس وظیفه و مسئولیت می کنم . دوست دارم مثل ابی نزدیکم باشه تا بتونم بهش کمک کنم.</p>
<p><strong>ممد دایی</strong> : یک انسان عجیب و دوست داشتنی که همیشه از مصاحبت باهاش لذت بردم . یه جورایی یکی از الگوهای من در اخلاقیات و مهربونیه . از بچگی آرزو داشتم تو مراسم خواستگاریم حضور داشته باشه که همین اتفاق هم افتاد.</p>
<p><strong>دکتر تبریزیان (پدر خانومم)</strong> : هرکی از من میپرسه مرجع تقلیدت کیه میگم پدر خانومم !!! یه انسان دوست داشتنی و مهربون که همیشه سعی می کنه که شاد باشه . من فکر می کنم خیلی از زندگیش لذت میبره . به خط قرمزهای اخلاقی بدون در نظر گرفتن خط قرمزهای مذهبی ، خیلی پایبنده . وقتی میبینم که چه ذوق و شوقی برای یادگیری و انجام دادن علایق اش داره تعجب می کنم.</p>
<p><strong>جواد وکیلی ۲۷ ساله</strong> : در ۲۷ سالگی دلم رو به دریا زدم و دوتا تصمیم بزرگ گرفتم که اولی &#8220;ازدواج&#8221; بود و دومی &#8220;به عهده گرفتن مدیریت یه خرابه به نام سایبرتک&#8221; . الان در هر دو مورد به خودم نمره ۲۰میدم ، چون از همسرم خیلی راضی هستم و پس از ۶ ماه مدیریت ، درآمد و حجم فعالیت سایبرتک رو تقریبا بیش از ۴ برابر کردم .</p>
<p><strong>خدا</strong> : واقعا فکر می کنم که خدا داره بهم خیلی حال میده ، تو این یک سال اخیر موفقیت های بزرگی داشتم ، یه شغلی پیدا کردم که خیلی بهش علاقه دارم و در این شغل به قدری پیشرفت کردم که حتی تو رویا هم انتظار نداشتم بعد از ۲۰ سال به اینجایی که الان رسیدم ، برسم !!!! تو ازدواج خیلی وسواس بودم ولی با اطمینان کامل ، با دختر مورد علاقه ام ازدواج کردم و اونو همه چی تموم میدونم . از خدمت سربازی معاف شدم ، که یکی از بزرگترین و شیرین ترین اتفاق های زندگی ام بود . اولین سفر خارج از کشورم رو رفتم و در شرف دومی هستم . ماشین خریدم ، خونه خریدم . بدون اینکه از کسی کمک بگیرم و حتی بدون اینکه یک ریال قرض کنم یه عروسی نسبتا خوب و مجلل گرفتم . بعضی اوقات فکر می کنم که نکنه دارم خواب میبینم ؟ ولی چه خواب شیرینیه . بزرگترین آرزوم &#8220;آرامش&#8221; بوده که دارم تو این خواب شیرین تجربه اش می کنم . از خدا می خوام که از این خواب شیرین بیدارم نکنه و همینجوری بهم حال بده . ولی اینو خودش هم میدونه که حداکثر سعی ام رو کردم که به یادش باشم ، اخلاقیات و رعایت کنم و انسان باشم . خودم که فکر می کنم خدا هم از من راضیه.</p>
<p>&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8211;</p>
<p>نتونستم بیشتر بنویسم ، ولی شاید بعدا چیزای دیگه ای یادم بیاد و بنویسم . البته بعید میدونم.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.vakily.net/1388/06/24/15nafartasirgozar/feed/</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>آیا شهدا هم اعتراف خواهند کرد؟</title>
		<link>http://www.vakily.net/1388/05/11/eterafe-shohada/</link>
		<comments>http://www.vakily.net/1388/05/11/eterafe-shohada/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 02 Aug 2009 09:11:38 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[عمومی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.vakily.net/?p=106</guid>
		<description><![CDATA[امروز یه بنده خدایی اومده بود پیش من و وحید برای ثبت نام .
تعریف می کرد که چرا هفته پیش آخرین جلسه کلاس قبلی رو نتونسته بود بیاد. می گفت با ذوق و شوق رفته از پاساژ پایتخت لب تاب بخره که تو راه برگشت گرفته بودنش و لب تابش رو خورد کرده بودن و [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>امروز یه بنده خدایی اومده بود پیش من و وحید برای ثبت نام .</p>
<p>تعریف می کرد که چرا هفته پیش آخرین جلسه کلاس قبلی رو نتونسته بود بیاد. می گفت با ذوق و شوق رفته از پاساژ پایتخت لب تاب بخره که تو راه برگشت گرفته بودنش و لب تابش رو خورد کرده بودن و بعد از یک هفته بازداشت با دادن یک تعهد الکی آزاد شده. بعدش اتفاقی مطلب زیر رو خوندم . پیش خودم فکر کردم که &#8221; آیا نمیشد از اینها هم تعهد و اعتراف می گرفتم و جیگر خیلی ها خون گریه نمی کرد؟&#8221;</p>
<blockquote><p><span style="font-size: x-small;"><span style="font-family: Tahoma;">بسم الله الرحمن الرحیم<br />
شهید مظلوم<br />
بعد از ظهر روز پنج شنبه اول مرداد ماه سال ۱۳۸۸ که مصادف شد با بازگشایی دوباره پیامکها، پیامی به من رسید مبنی بر اینکه فرزند بیست و پنج ساله دوست عزیزم، آقای دکتر عبدالحسین روح الامینی که در اعترضات روز ۱۸ تیرماه سال جاری دستگیر و زندانی شده بود، در زندان کشته شده و فردا تشییع جنازه وی برگزار خواهد شد.<br />
بسیار متعجب شدم، زیرا آقای روح الامینی را که از سالیان دراز می شناسم فردی انقلابی، مؤمن و متعهد و همیشه در خدمت نظام جمهوری اسلامی بوده است. او از کسانی است که برای سرنگونی رژیم طاغوت تلاش زیادی کرده است. تعجب من بیشتر از آن جهت بود که چگونه ممکن است جوانی آنهم از خانواده ای شناخته شده، در جمهوری اسلامی دستگیر و سپس پس از دو هفته جنازه او تحویل خانواده اش گردد!.<br />
صبح جمعه ۲/۵/۱۳۸۸ به منظور شرکت در مراسم تشییع جنازه وی به درب منزل ایشان واقع در خیابان نصرت، کوچه بهشت رفتم. دیدم همه افرادی که در این مراسم حضور دارند، انسانهای مؤمن و اکثر آنها از فداکاران نظام اسلامی در دوران دفاع مقدس و پس از آن بوده¬اند. افرادی که هم اکنون مسؤلیتهای مهمی در کشور دارند نیز مانند آقایان احمد توکلی، حسین فدایی از نمایندگان مجلس، محسن رضایی، دبیر مجمع تشخیص مصلحت نظام، صدر، رئیس سازمان نظام پزشکی، حسین محمدی، از دفتر رهبری، رجبی معمار، رئیس شبکه پنج سیما، علی عسگری، معاون فنی صدا و سیما و نیز برخی از سرداران دوران دفاع مقدس در مراسم تشییع و خاکسپاری حضور داشتند.<br />
به آقای روح الامینی تسلیت گفتم و در اتوبوس به همراه وی عازم بهشت زهرا شدم. در مسیر راه، او ماجرای اتفاق افتاده برای فرزندش را اینگونه برایم تشریح کرد: بر اساس اطلاعات دریافتی این دوروزه، محسن را در روز پنج شنبه ۱۸ تیرماه، افراد لباس شخصی دستگیر و او را به همراه جمعی دیگر از جوانان دستگیرشده، به ساختمان نیروی انتظامی تهران بزرگ واقع در خیابان کارگر در نزدیک میدان انقلاب برده و صبح روز جمعه ۱۹ تیرماه آنها را با تعدادی اتوبوس به دو مقصد زندان اوین و اردوگاه کهریزک منتقل می نمایند. سپس این آیه قرآن را قرائت کرد:<br />
و من یخرج من بیته مهاجرا الی الله و رسوله ثم یدرکه الموت فقد وقع اجره علی الله و کان الله غفوراً رحیما (سوره نساء – آیه ۱۰۰).<br />
و ادامه داد، ًمن از روز دستگیری وی، به هر کجا که مراجعه کردم، پاسخی به من ندادند. نیروی انتظامی، سپاه، وزارت اطلاعات و قوه قضاییه هرکدام از خود سلب مسؤلیت می کردند. دو هفته را اینگونه سپری کردم، به هرکجا سر می زدم، با دیوار بلندی از ناامیدی روبرو می شدم. تا اینکه دلالی پیدا شد و گفت اگر ۴ میلیون تومان به من بپردازید، ترتیب ملاقات شما را با فرزندتان می دهم. در روز مبعث در حسینیه امام خمینی(ره) و در دیدار مسؤولین کشور با رهبری، این موضوع را با وزیر اطلاعات که در ملاقات حضور داشت، مطرح کردم تا در مورد آن فرد دلال تحقیق کنند. شماره های خود را نیر به وزیر اطلاعات دادم تا اگر نیاز به اطلاعات بیشتری داشت، بتواند با من تماس بگیرد. از وزیر اطلاعات خبری نشد تا آنکه دو روز بعد یعنی چهارشنبه بعد از ظهر، فردی به دفتر کار من زنگ زد و به من گفت، شما که از مسؤولین هستید و دارای پاسپورت سبز نیز می باشید، چرا سراغ پسرتان را نمی گیرید. گفتم من دو هفته است که به دنبال اویم و هیچ کس از وی خبری نمی دهد. او به من گفت به شما تسلیت عرض می کنم. من فکر کردم که می خواهد بلوف بزند و مرا بترساند، بعد دیدم که نشانی محلی را که باید به دنبال او بروم را می دهد. راه افتادم و به پزشکی قانونی رفتم. مشخص شد که فرزندم را وقتیکه گرفته اند مورد ضرب و شتم شدید قرار داده و او را مجروح کرده اند. جنازه اش را که دیدم متوجه شدم که دهانش را خرد کرده اند. فرزندم انسان صادقی بود. دروغ نمی گفت. مطمئنم هرچه از او سؤال کرده اند، درست پاسخ داده است. آنها احتمالاً نتوانسته اند، صداقت او را تحمل کنند و وی را به شدت، کتک زده و زیر شکنجه کشته اند. با عنایت مسؤولین، پرونده پزشکی او را مطالعه کردم، محل فوت او را لاک گرفته بودند. مشخص شد که بعد از مجروح شدن، به او نرسیده اند تا خون او عفونی شده و دچار تب شدید بالای ۴۰ درجه گردیده و از شدت تب، دچار بیماری مننژیت شده است. او را ساعت سه و نیم بعد از ظهر چهارشنبه به عنوان فرد مجهول الهویه به بیمارستان شهدای تجریش منتقل و صبح روز پنج شنبه جسد او را به سردخانه تحویل می دهند. آنها، پس از یک هفته، ما را در جریان قتل فرزندم، قرار دادند. برای تحویل جسد، از ما تعهد گرفتند که شکایتی از کسی نداریم. ابتدا اجازه تشییع جنازه در جلوی منزل نمی دادند و بهانه می آوردند که خانه شما، نزدیک دانشگاه تهران و محل برگزاری نماز جمعه است و ممکن است مردم به آن بپیوندند و مشکلاتی ایجاد شود، من گفتم که وقت برگزاری نماز جمعه هنگام ظهر است و ما صبح او را تشییع خواهیم کرد و وقت زیادی نخواهد گرفت و با نماز جمعه تداخل ندارد. بالاخره با تعهد من و آقای ضرغامی رئیس سازمان صدا و سیما که افراد زیادی مطلع نخواهند شد و افرادی هم که خواهند آمد همه طرفداران نظام هستند، با این شرط که تشییع در جلوی منزل زیاد طول نکشد و بجز لا اله الا الله شعار دیگری داده نشود، اجازه دادند تا مراسم تشییع برگزار شود.<br />
مادرش از لحظه اول اطلاع از مرگ فرزند، فقط می گفت: محسن من که رفت، به فکر محسن های مردم باشید.<br />
آقای روح الامینی که به هنگام خاکسپاری فرزندش، چفیه بسیجی را همچنان بر گردن داشت، آنرا به من نشان داد و گفت: امروز این چفیه را بر گردن چه کسانی انداخته اند. کسانی که کار آنها دستگیری و احیاناً کشتن مردم شده است. آیا ما از جمهوری اسلامی این وضع را می-خواستیم؟ من رفیق شهید دقایقی هستم، هیچگاه لبخند او را از یاد نمی برم. او با لبخند خود، از اسرای بعثی عراقی و از فرماندهان جنایتکار آنها و نیز از فراریان از رژیم بعثی، مجاهدانی را ساخت که لشکر بدر را بوجود آوردند و باعث آزادی عراق از دست صدام حسین شدند. به یاد دارم که در سالهای اولیه پیروزی انقلاب وقتیکه احسان طبری تئوریسین حزب توده به زندان افتاد، پس از مدتی او اندیشه مارکسیسم را نقد کرد، زیرا با محبت با او رفتار شد. ولی اکنون بسیج را به جایی رسانده اند که جوان سالم حزب اللهی را دستگیر می کنند و جنازه او را تحویل خانواده اش می دهند. آنهم تعهد می گیرند که کفن و دفن به گونه ای باشد که اتفاقی نیفتد. آیا نظام آنقدر ضعیف شده است که از یک تشییع جنازه ساده می ترسد؟<br />
دیشب آقای لنکرانی وزیر بهداشت برای تسلیت به منزل ما آمده بود، می گفت: به خاطر مبارزه با بیماری های عفونی و مننژیت در زندانها، ظرف این چند روز، بیش از دو هزار آمپول پنی سیلین بسیار قوی و آمپولهای ضد مننژیت به زندان های تهران فرستاده ایم. با گفتن این جمله، نگران وضعیت سلامت سایر زندانیان سیاسی شدم.<br />
او می گفت: در نظر دارم یک گروه NGO تشکیل دهم تا بتواند از حقوق اولیه زندانیان، دفاع نماید. برای مثال وقتی کسی را می¬گیرند، حداقل به خانواده او اطلاع دهند که دستگیر شده ودر زندان است تا خانواده¬ها از نگرانی تا حدودی بیرون بیایند نه این که در بلاتکلیفی بسر ببرند. بتوانند برای زندانی خود وکیل بگیرند و از حقوق قانونی او دفاع نمایند. مطمئن باشند که در زندان سلامت بازداشت شدگان حفظ می¬شود و آنها در خطر جانی قرار ندارند.<br />
با شنیدن این سخنان به یاد این آیه قرآن افتادم: و مـــن قتـــل مظـــلوماً فقـــد جعــلنا لولیــه سلــطانا<br />
(اسراء - ۳۳) .<br />
البته ایشان از لطفهایی که به وی شده بود نیز مطالبی را بیان کرد. او می گفت بعد از اینکه متوجه شدند که من در دولت نهم رئیس انستیتو پاستور و مشاور وزیر بهداشت بوده و قبلاً نیز عضو شورای مرکزی جمعیت ایثارگران بوده ام، هم اجازه دادند که به همراه یکی از دوستان پزشک پرونده پزشکی فرزندم را ببینم و هم پول قبر را از من نگرفتند و اجازه دادند که فرزندم را در قطعه ۲۲۲ که نزدیک به مزار شهدا واقع شده است دفن نمایم، تا مادرش که هر شب جمعه به زیارت شهدا به خصوص شهدای هفتم تیر می رفته است، بتواند با فاصله کمی بر سر قبر فرزندش حاضر شود. آنها یک قبر اضافه هم به ما مرحمت فرمودند و در یک قبر دوطبقه فرزندم را به خاک سپردیم. او به طنز برایم می گفت: یکی بخر ۲ تا ببر.<br />
در پایان مراسم، او با قدرت روحی بسیار بر سر قبر فرزندش خطاب به حاضرین سخنانی را ایراد کرد و با تسلط بسیار بر خود، در انتها گفت: إنـا لله و إنـا إلیه راجــعون.<br />
حسین علائی<br />
جمعه، دوم مردادماه<br />
سال ۱۳۸۸ </span></span></p></blockquote>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.vakily.net/1388/05/11/eterafe-shohada/feed/</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>چوپان دروغگو</title>
		<link>http://www.vakily.net/1388/03/15/98/</link>
		<comments>http://www.vakily.net/1388/03/15/98/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 05 Jun 2009 08:37:47 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[عمومی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.vakily.net/?p=98</guid>
		<description><![CDATA[عکسهای احمدی نژاد زیر پرچم خلیج عربی

۳۲۰ هزار تیتر بر علیه احمدی نژاد
دکتر محمود احمدی نژاد می فرمایند ۳۲۰ هزار تیتر اهانت آمیز بر ضد ایشان زده شد. یک  محاسبه ساده می کنیم. تعداد کل روزهای ۴ سال دوران ریاست جمهوری ایشان ۱۴۶۰ روز  است. با یک حساب سر انگشتی و تقسیم این [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<h2 style="text-align: right;"><strong>عکسهای احمدی نژاد زیر پرچم خلیج عربی</strong></h2>
<p style="text-align: center;">
<a href='http://www.vakily.net/1388/03/15/98/vws8k8/' title='vws8k8'><img src="http://www.vakily.net/wp-content/uploads/2009/06/vws8k8-150x150.jpg" width="150" height="150" class="attachment-thumbnail" alt="" /></a>
<a href='http://www.vakily.net/1388/03/15/98/2qtedd1/' title='2qtedd1'><img src="http://www.vakily.net/wp-content/uploads/2009/06/2qtedd1-150x150.jpg" width="150" height="150" class="attachment-thumbnail" alt="" /></a>
<a href='http://www.vakily.net/1388/03/15/98/7848_472/' title='7848_472'><img src="http://www.vakily.net/wp-content/uploads/2009/06/7848_472-150x150.jpg" width="150" height="150" class="attachment-thumbnail" alt="" /></a>
<a href='http://www.vakily.net/1388/03/15/98/21lppwk/' title='21lppwk'><img src="http://www.vakily.net/wp-content/uploads/2009/06/21lppwk-150x150.jpg" width="150" height="150" class="attachment-thumbnail" alt="" /></a>
</p>
<h2><strong>320 هزار تیتر بر علیه احمدی نژاد</strong></h2>
<p>دکتر محمود احمدی نژاد می فرمایند ۳۲۰ هزار تیتر اهانت آمیز بر ضد ایشان زده شد. یک  محاسبه ساده می کنیم. تعداد کل روزهای ۴ سال دوران ریاست جمهوری ایشان ۱۴۶۰ روز  است. با یک حساب سر انگشتی و تقسیم این دو عدد به این نتیجه می رسیم که روزی ۲۲۰  تیتر بر علیه ایشان زده شده است! روزی ۲۲۰ تیتر؟!! رئیس جمهور محترم فکر نمی کنید  که ممکن است ”ملت ایران“ ضرب و تقسیم بلد باشند؟</p>
<h3 class="link-title"><a id="link-1607930" onmousedown="new Ajax.Request('/links/incrementClicks/1607930', {asynchronous:true, evalScripts:true}); return true;" rel="nofollow" href="http://www.bbc.co.uk/persian/iran/2009/06/090604_pm_british_fo_reax.shtml">رسوایی جدید برای احمدی نژاد /بریتانیا: بلر از ایران عذرخواهی نکرده  بود</a><span style="text-decoration: underline;"></span></h3>
<p class="link-des">یک سخنگوی وزارت خارجه بریتانیا گفت که در جریان بازداشت ملوانان  بریتانیایی و سپس آزاد کردن آنها توسط ایران که در سال ۲۰۰۷ رخ داد، هیچ عذرخواهی  از سوی دولت بریتانیا صورت نگرفت. این سخنگوی وزارت خارجه بریتانیا به بخش فارسی بی  بی سی گفت: &#8220;در پی این ماجرا (بازداشت ملوانان) مکاتباتی میان سفارت بریتانیا در  تهران و مقامهای ایران رد و بدل شد. به هر حال عذرخواهی در این مکاتبات نمی توانست  معنایی داشته باشد، چون اصولا این ماجرا در آبهای ایران اتفاق نیفتاد.&#8221; این در حالی  است که در مناظره انتخاباتی میان محمود احمدی نژاد و میر حسین موسوی، نامزدهای  انتخابات ریاست جمهوری که چهارشنبه شب از تلویزیون ایران پخش شد، آقای احمدی نژاد  مدعی شد پس از آزاد شدن ملوانان، تونی بلر، نخست وزیر وقت بریتانیا از ایران  عذرخواهی کرد. آقای احمدی نژاد در بخشی از پاسخش به انتقادهای آقای موسوی نسبت به  سیاستهای خارجی دولت نهم از جمله ماجرای ملوانان بریتانیایی گفت: &#8221; آقای بلر کتبا  نامه داد و عذرخواهی کرد و گفت ما سیاستهای مان را در رابطه با ایران عوض خواهیم  کرد.&#8221;</p>
<p class="link-des"><a href="http://www.ghalamnews.ir/news-14475.aspx" target="_blank">حرف زدن از منافع ملی با نشستن زیر پرچم. &#8220;خلیج ع ر ب ی&#8221; متناقض است</a></p>
<p class="link-des">
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.vakily.net/1388/03/15/98/feed/</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>نوشته ای از عطاا&#8230; مهاجرانی درباره میرحسین موسوی</title>
		<link>http://www.vakily.net/1388/01/27/mohajeranimosavi/</link>
		<comments>http://www.vakily.net/1388/01/27/mohajeranimosavi/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 16 Apr 2009 06:21:41 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[سیاسی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.vakily.net/?p=92</guid>
		<description><![CDATA[بعد از اینکه خاتمی به نفع میرحسین موسوی انصراف داد ، خیلی خورد تو ذقم . اول ازش بدم اومد . من میگم قبل از اینکه خاتمی اعلام نامزدی بکنه کللی التماس موسوی رو کرد و گفت بیا نامزد شو ! ولی نیومد خاتمی هم گفت یا من میام یا موسوی که اومد . بعد [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>بعد از اینکه خاتمی به نفع میرحسین موسوی انصراف داد ، خیلی خورد تو ذقم . اول ازش بدم اومد . من میگم قبل از اینکه خاتمی اعلام نامزدی بکنه کللی التماس موسوی رو کرد و گفت بیا نامزد شو ! ولی نیومد خاتمی هم گفت یا من میام یا موسوی که اومد . بعد از اومدن خاتمی و سفرهای انتخابی اش موج قشنگی داشت شکل می گرفت که یه دفعه موسوی اومد ، اونم بدون هماهنگی با خاتمی . و خاتمی مجبور شد انصراف بده . قضیه خیلی مشکوک بود ، چرا موسوی همون اول نیومد؟ تا جایی که می خواستم از کروبی حمایت کنم . مخصوصا بعد از اینکه <a href="http://www.webneveshteha.com/weblog/?id=2146310004" target="_blank">این نوشته</a> ابطحی (معاون خاتمی) رو خوندم که از کروبی حمایت و از موسوی انتقاد کرد.</p>
<p>اما تو این چند وقته چند تا حزب اصلاح طلب به خصوص جبهه مشارکت (حزب مطبوع ام) که تعلق خاصی بهش دارم ، از موسوی حمایت کرد . یه کم نظرم عوض شد ، ولی امروز صبح یه مطلبی از مهاجرانی (وزیر ارشاد خاتمی که فرهنگ ، سینما و موسیقی رو متحول کرد) خوندم که منو تحت تاثیر قرار داد ولی هنوز تصمیمی نگرفتم. حتما خبر دارید که؟ آحاد مردم منتظرن ببینن من از کی حمایت می کنم.</p>
<blockquote>
<p style="text-align: justify;">رفته بودم باختران! آن روز ها هنوز نام استان &#8220;استان باختران&#8221; بود و نام کرمانشاه از رسمیت افتاده بود. تا به همت آقای ططری آن نام و نشان تاریخی دوباره بازگشت. شهر و پالایشگاه بمباران شده بود. می توانید تصور کنید وقتی یک پالایشگاه بمباران می شود؛ چه اتفاقی می افتد. انگار از هر گوشه ای مصیبت می جوشید. از سویی هم چهره ها محکم وبرق دیدگان برنده و کلمات پر طنین بود. &#8221; دوباره می سازیم.&#8221;  دوباره می سازیم شعار دولت در دوران جنگ بود. امروز شیشه ساختمان ها براثر بمباران ها بر زمین می ریخت و صبح فردا دوباره و چند باره شیشه های براق نو نصب می شد. نشانی از مقاومت و نشاط زندگی در اوج ویرانی . ایستادگی و سربلندی روح بر فراز پیکری خرد و زخمی&#8230;  شبی در مهمانسرای استانداری بودم. آقای نکویی استاندار بود. کم و بیش از سرما می لرزیدیم. آقای نکویی را از دوران دانشجویی در اصفهان می شناختم. از دانشگاه تا خیابان مسجد سید، از چهارباغ بالا و پایین پیاده می آمدم.  در مسیر مدتی هم در کتابفروشی قائم گشتی می زدم. روزی برای اولین بار کلیات فارسی اشعار اقبال لاهوری را در کتابفروشی ایشان دیدم. کتاب را خریدم، لحظه ای نگاهم با نگاه آقای نکویی گره خورد. گرم و مهربان بود&#8230;و سلام علیکی و آشنایی&#8230;  سال ها گذشته بود اکنون هر دو ما در مهمانسرای استانداری در شبی زمستانی گفتگو می کردیم. آقای نکویی گفت:یک مطلبی را برایت بگویم که تا آخر عمرم از یادم نمی رود. ساعت از یازده شب گذشته بود. تلفن دفترم زنگ زد. گفتند آقای نخست وزیر می خواهند با شما صحبت کنند. مهندس موسوی بود. دوستانه پرسید: &#8221; آقای نکویی خبر داری در این سرمای بی سابقه اسلام آباد غرب( سرما منهای سی درجه رسیده بود) برای حسن دیوانه چه فکری کردند؟&#8221;  گفتم:&#8221; حسن دیوانه؟&#8221;  &#8221; بله، روزنامه‌ها نوشته بودند. حسن دیوانه توی یک خرابه زندگی می‌کند. شما از فرماندار بپرسید، برای او چه فکری کرده اند؟&#8221;  خداحافظی کردیم. تا فرماندار را پیدا کردم، آن هم در آن نیمه شب زمستانی، نزدیک یک ساعتی طول کشید. فرماندار گفت:&#8221; اتفاقا من هم نگران او بودم. کمیته امداد برایش جایی را در نظر گرفت. فعلا مشکلی ندارد.&#8221;  آقای نکویی گفت:&#8221; خیالم راحت شد. دیدم ساعت نزدیک به یک بعد از نصف شب است.با خودم گفتم فردا صبح به آقای نخست وزیر اطلاع می دهم. آماده شدم بخوابم که دوباره صدای زنگ تلفن کشیک دفترم: &#8221; آقای استاندار! آقای نخست وزیر می خواهند با شما صحبت کنند.&#8221;  مهندس موسوی با همان لحن آرام پرسید:&#8221; آقای نکویی برای حسن دیوانه فکری کردید&#8221;  برای ایشان توضیح دادم. اما دیگر خواب به چشمم نمی آمد&#8230;  من هم آن شب که آقای نکویی این ماجرا را تعریف کرد، بی‌خواب شده بودم. همان شب هم در ذهنم گذشت:</p>
<p style="text-align: justify;">این ها میناگری های یک روح بزرگ است&#8230;<br />
همان بهشت گمشده همه ما، همان هوای تازه&#8230;<br />
باد صبحی به هوایت ز گلستان برخاست که تو خوشتر ز گل و تازه تر از نسرینی</p>
</blockquote>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.vakily.net/1388/01/27/mohajeranimosavi/feed/</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>عکسهای حذف شده خبرگزاری فارس از سفر احمدی نژاد به آفریقا</title>
		<link>http://www.vakily.net/1387/12/11/ahmadinejadafriqa/</link>
		<comments>http://www.vakily.net/1387/12/11/ahmadinejadafriqa/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 01 Mar 2009 07:00:11 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[سرگزمی]]></category>

		<category><![CDATA[سیاسی]]></category>

		<category><![CDATA[عمومی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.vakily.net/?p=88</guid>
		<description><![CDATA[
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://www.vakily.net/wp-content/uploads/2009/03/4333_999.jpg"><img class="aligncenter size-full wp-image-89" title="4333_999" src="http://www.vakily.net/wp-content/uploads/2009/03/4333_999.jpg" alt="" width="400" height="279" /></a><a href="http://www.vakily.net/wp-content/uploads/2009/03/4334_806.jpg"><img class="aligncenter size-full wp-image-90" title="4334_806" src="http://www.vakily.net/wp-content/uploads/2009/03/4334_806.jpg" alt="" width="400" height="279" /></a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.vakily.net/1387/12/11/ahmadinejadafriqa/feed/</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>آن مرد در باران آمد.</title>
		<link>http://www.vakily.net/1387/11/21/khatamiamad/</link>
		<comments>http://www.vakily.net/1387/11/21/khatamiamad/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 09 Feb 2009 07:06:59 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[روزمره ها]]></category>

		<category><![CDATA[سیاسی]]></category>

		<category><![CDATA[عمومی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.vakily.net/?p=52</guid>
		<description><![CDATA[
به گزارش «موج سوم»، سیدمحمد خاتمی با حضور در جلسه افتتاح سایت مجمع روحانیون مبارز، ضمن اعلام رسمی کاندیداتوری خود در انتخابات ریاست‌‏جمهوری ۱۳۸۸ گفت: بی‌ هیچ تردیدی و با جدیت حضور خود را در عرصه انتخابات اعلام می‌‏کنم.

رئیس دولت اصلاحات در این مراسم گفت: گفته می‌‏شد دچار تردید بودم، اما هیچ‌گاه تردید نداشتم، گرچه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><object classid="clsid:d27cdb6e-ae6d-11cf-96b8-444553540000" width="425" height="344" codebase="http://download.macromedia.com/pub/shockwave/cabs/flash/swflash.cab#version=6,0,40,0"><param name="allowFullScreen" value="true" /><param name="allowscriptaccess" value="always" /><param name="src" value="http://www.youtube.com/v/We_gyGzCMPo&amp;hl=en&amp;fs=1" /><embed type="application/x-shockwave-flash" width="425" height="344" src="http://www.youtube.com/v/We_gyGzCMPo&amp;hl=en&amp;fs=1" allowscriptaccess="always" allowfullscreen="true"></embed></object></p>
<blockquote><p>به گزارش «موج سوم»، سیدمحمد خاتمی با حضور در جلسه افتتاح سایت مجمع روحانیون مبارز، ضمن اعلام رسمی کاندیداتوری خود در انتخابات ریاست‌‏جمهوری ۱۳۸۸ گفت: ب<strong>ی‌ هیچ تردیدی و با جدیت حضور خود را در عرصه انتخابات اعلام می‌‏کنم.</strong></p></blockquote>
<p style="text-align: center;"><a href="http://www.vakily.net/wp-content/uploads/2009/02/6l952cx1.jpg"><img class="size-medium wp-image-61 aligncenter" title="6l952cx1" src="http://www.vakily.net/wp-content/uploads/2009/02/6l952cx1-222x300.jpg" alt="" width="173" height="234" /></a></p>
<blockquote><p>رئیس دولت اصلاحات در این مراسم گفت: گفته می‌‏شد دچار تردید بودم، اما هیچ‌گاه تردید نداشتم، گرچه تدابیر خاص خود را درباره حضور در انتخابات و این که چه کسی در انتخابات شرکت می‌‏کند همواره در نظر داشته‌ام. وی تصریح کرد: مگر می‌‏شود کسی علاقه به ملت و انقلاب داشته باشد و از انتخابات کنار بکشد و نسبت به سرنوشت کشور تردید داشته باشد؟ خاتمی همچنین خاطرنشان کرد که ما دلبسته به کشور و عظمت مردمیم و حاکمیت مردم بر سرنوشت که در حقیقت آرمان انقلاب ماست را خواهانیم. خاتمی حضور در انتخابات را وظیفه خویش خواند و گفت: این حضور جا را بر هیچ‌‏کس تنگ نخواهد کرد. حضور شخصیت‌‏های مختلف با سلایق مختلف حتی اگر در اصول مشترک باشند، این انتخابات را پرشور می‌‏کند<br />
<a href="http://www.vakily.net/wp-content/uploads/2009/02/34.jpg"><br />
</a></p></blockquote>
<p>دیروز وقتی شنیدم خاتمی کاندید ریاست جمهوری شده ، خیلی خوشحال شدم . خوشحال نه، ذوق کردم . مثل بچه ها . کم مونده بود اشک بریزم .</p>
<p>شاید برای بعضی ها مسخره باشه ، ولی برای من اتفاق بزرگی بود.</p>
<p>تو این چند وقته تحولات بزرگی تو زندگی من اتفاق افتاده که همگی به قدری بزرگ و خوشحال کننده بود که برای اینکه بتونم بیشتر ازشون لذت ببرم هی چشمم رو باز می کردم ، همه چیزو فراموش می کردم ، یه دفعه چشمم رو باز می کردم و مثل دفعه اول ذوق می کردم. بابا خوشحال &#8230;&#8230;&#8230;</p>
<p>به ترتیب خوشحالی :</p>
<ol>
<li>از خدمت نظام وظیفه معاف شدم.</li>
<li>تو <a title="شرکت مهندسی سایبرتک" href="http://www.cybertech.ir" target="_blank">شرکتی</a> که کار می کنم بعد از مدیریت آموزش ، حالا دارم مدیرعامل می شم.</li>
<li>ماشین خریدم.</li>
<li>تیم محبوبم &#8220;استقلال&#8221; ذرت و ذرت داره با گلهای زیاد می بره . داره می ترکونه &#8230;.</li>
</ol>
<h3>وحالا &#8230;&#8230;&#8230;    <span style="color: #000080;"><strong>خاتمی آمد.</strong></span></h3>
<p><a href="http://www.vakily.net/wp-content/uploads/2009/02/141128_orig1.jpg"><img class="size-medium wp-image-64 alignleft" title="141128_orig1" src="http://www.vakily.net/wp-content/uploads/2009/02/141128_orig1-300x195.jpg" alt="" width="300" height="195" /></a></p>
<p>اگه بخوام اینو تو این رده بندی بزارم ، شاید بزارمش تو رده دوم.</p>
<p>اینا رو نوشتم که بگم که این اتفاق چقدر برای من مهم بود.</p>
<p>شاید برای شما عجیب باشه ، ولی واقعا این اتفاق برای من خیلی مهمه . چرایی شو انشا الله اگه عمری بود خواهم گفت.</p>
<p>یه چیزی که خیلی برای من جالبه اینه که :</p>
<p>برای من همیشه داربی های تهران ( استقلال و پرسپولیس) برای خیلی جالب بوده . از هیجانش لذت می برم . این جمعه شادی های من کامل خواهد شد . خواهید دید.</p>
<p>اما یک داربی پر هیجان تر در پیش خواهیم داشت. داربی &#8221; خاتمی و احمدی نژاد &#8220;.</p>
<p><a href="http://www.vakily.net/wp-content/uploads/2009/02/34.jpg"><img class="size-medium wp-image-56 alignleft" title="34" src="http://www.vakily.net/wp-content/uploads/2009/02/34-225x300.jpg" alt="" width="225" height="300" /></a></p>
<p>تا به حال در انتخابات های ریاست جمهوری هایی که رییس جمهور برای دور دوم کاندید شده (مثل الان که احمدی نژاد می خواد دوباره برای چهار سال دیگه شرکت کنه ) هیچ وقت رقیب جدی وجود نداشته و رییس جمهور قبلی با اقتدار دوباره رییس جمهور شده ، اما این دوره سنت شکنی خواهد شد . نمیگم مطمئنن خاتمی رای میاره (البته میگم ولی اینجا منظورم این نیست ، ما به امید زنده ایم) ولی این دوره رییس جمهور یک رقیب پر قدرت و جدی خواهد داشت . یک انتخابات دوقطبی و پرهیجان.</p>
<p>از الان بحث هایی شروع خواهد شد :</p>
<ol>
<li>بابا خاتمی مگه تو اون ۸ سال چی کار کرد؟ چه گلی به سرمون زد؟</li>
<li>اینم بازی خودشونه.</li>
<li>خاتمی رو آوردن که مردم تو انتخابات شرکت کنن.</li>
<li>خاتمی داره دستور رو اجرا می کنه.</li>
<li>اینا از قبل مشخص کردن که کی باید انتخاب بشه.</li>
<li>من رای نمیدم ، چون رای به خاتمی تایید نظامه.</li>
<li>همش کار انگلیسی هاست.</li>
</ol>
<p style="text-align: center;"><a href="http://www.vakily.net/wp-content/uploads/2009/02/20070127225037_khatami-dar-davos.jpg"><img class="aligncenter size-full wp-image-59" title="20070127225037_khatami-dar-davos" src="http://www.vakily.net/wp-content/uploads/2009/02/20070127225037_khatami-dar-davos.jpg" alt="" width="300" height="412" /></a></p>
<p>من از امروز آماده مناظره ، مباحثه ، مناقشه ، مذاکره ، مفاحشه ، مضاربه ، محاکمه و هزار تا مفاعله دیگر هستم و نظر تمام دوستان عزیز و دایی جان ناپلئون های دوست داشتنی و پاسخ خودم را در این وبلاگ خواهم گذاشت.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.vakily.net/1387/11/21/khatamiamad/feed/</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>آیا خاتمی می آید؟</title>
		<link>http://www.vakily.net/1387/10/15/khatami/</link>
		<comments>http://www.vakily.net/1387/10/15/khatami/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 04 Jan 2009 13:29:41 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[روزمره ها]]></category>

		<category><![CDATA[سرگزمی]]></category>

		<category><![CDATA[سیاسی]]></category>

		<category><![CDATA[عمومی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.vakily.net/?p=45</guid>
		<description><![CDATA[
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://www.vakily.net/wp-content/uploads/2009/01/ghalamchi14.jpg"><img class="size-medium wp-image-41 alignleft" title="ghalamchi14" src="http://www.vakily.net/wp-content/uploads/2009/01/ghalamchi14-300x199.jpg" alt="" width="300" height="199" /></a><a href="http://www.vakily.net/wp-content/uploads/2009/01/iranmehr4.jpg"><img class="aligncenter size-medium wp-image-43" title="iranmehr4" src="http://www.vakily.net/wp-content/uploads/2009/01/iranmehr4-300x225.jpg" alt="" width="300" height="225" /></a><a href="http://www.vakily.net/wp-content/uploads/2009/01/iranmehr17.jpg"><img class="size-medium wp-image-40 alignright" title="40cheragh8" src="http://www.vakily.net/wp-content/uploads/2009/01/40cheragh8-200x300.jpg" alt="" width="200" height="300" /></a><a href="http://www.vakily.net/wp-content/uploads/2009/01/iranmehr17.jpg"><img class="size-medium wp-image-44 alignleft" title="iranmehr17" src="http://www.vakily.net/wp-content/uploads/2009/01/iranmehr17-300x227.jpg" alt="" width="300" height="227" /></a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.vakily.net/1387/10/15/khatami/feed/</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>سوالات احمقانه</title>
		<link>http://www.vakily.net/1387/10/11/ahmaghane/</link>
		<comments>http://www.vakily.net/1387/10/11/ahmaghane/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 31 Dec 2008 06:59:52 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[سرگزمی]]></category>

		<category><![CDATA[کامپیوتری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://vakily.net/?p=31</guid>
		<description><![CDATA[شرکت بریتیش تله کام یا همان BT لیستی از احمقانه ترین سوالاتی را که کاربران کامپیوتری یا اینترنتی این شرکت ارتباطی از مشاوران آنها پرسیده‌اند منتشر کرد. به نوشته پایگاه اینترنتی روزنامه مترو برخی از این سوالات آنقدر خنده دار است که حتی خود سوال کنندگان پس از فهمیدن اشتباه خود به احمقانه بودن آن [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>شرکت بریتیش تله کام یا همان BT لیستی از احمقانه ترین سوالاتی را که کاربران کامپیوتری یا اینترنتی این شرکت ارتباطی از مشاوران آنها پرسیده‌اند منتشر کرد. به نوشته پایگاه اینترنتی روزنامه مترو برخی از این سوالات آنقدر خنده دار است که حتی خود سوال کنندگان پس از فهمیدن اشتباه خود به احمقانه بودن آن اعتراف کرده‌اند. لیست احمقانه ترین سوالات IT که از مشاوران شرکت BT انگلستان پرسیده شده به شرح زیر است:</p>
<p>مرکز : چه برنامه آنتی ویروسی استفاده می کنید؟<br />
مشتری : Netscape<br />
مرکز : اون برنامه آنتی ویروس نیست.<br />
مشتری : اوه، ببخشید&#8230; Internet Explorer</p>
<p>مشتری : من یک مشکل بزرگ دارم. یکی از دوستام یک Screensaver روی کامپیوترم گذاشته، ولی هربار که ماوس رو حرکت میدم، غیب میشه!</p>
<p>یک مشتری نمی‌تونه به اینترنت وصل بشه&#8230;<br />
مرکز : شما مطمئنید رمز درست رو به کار بردید؟<br />
مشتری : بله مطمئنم. من دیدم همکارم این کار رو کرد.<br />
مرکز : میشه به من بگید رمز عبور چی بود؟<br />
مشتری : پنج تا ستاره.</p>
<p>مشتری : من توی پرینت گرفتن با رنگ قرمز مشکل دارم&#8230;<br />
مرکز : آیا شما پرینتر رنگی دارید؟<br />
مشتری : نه.</p>
<p>مرکز : روی آیکن My Computer در سمت چپ صفحه کلیک کن.<br />
مشتری : سمت چپ شما یا سمت چپ من؟</p>
<p>مرکز : رمز عبور شما حرف کوچک a مثل apple، و حرف بزرگ V مثل Victor، و عدد ۷ هست.<br />
مشتری : اون ۷ هم با حروف بزرگه؟</p>
<p>مرکز : چه کمکی از من برمیاد؟<br />
مشتری : من دارم اولین ایمیلم رو می‌نویسم.<br />
مرکز : خوب، و چه مشکلی وجود داره؟<br />
مشتری : خوب، من حرف a رو دارم، اما چطوری دورش دایره بذارم؟</p>
<p>مشتری : سلام، من «سلین» هستم. نمی تونم دیسکتم رو دربیارم<br />
مرکز : سعی کردین دکمه رو فشار بدین؟<br />
مشتری : آره ولی اون واقعاً گیر کرده<br />
مرکز : این خوب نیست، من یک یادداشت آماده می‌کنم&#8230;<br />
مشتری : نه&#8230; صبر کن&#8230; من هنوز نذاشتمش تو درایو&#8230; هنوز روی میزمه.. ببخشید&#8230;</p>
<p>کاربر: کامپیوتر می گوید هر کلیدی را (any keys) فشار دهید اما من می‌توانم دکمه any را روی کیبوردم پیدا کنم.</p>
<p>کاربر: من نمی‌توانم کانال‌های تلویزیون را با مانیتورم عوض کنم.</p>
<p>کاربر: من با یک نفر در اینترنت آشنا شدم می‌توانید شماره تلفن او را برای من پیدا کنید.</p>
<p>کاربر: اینترنت من کار نمی‌کند؟<br />
مشاور: مودم را وصل کرده‌اید، همه سیم‌های کامپیوتر را چک کرده‌اید؟<br />
کاربر: نه الان فقط مانیتور جلوی من است هنوز کامپیوتر و مودم را از جعبه در نیاورده‌ام!</p>
<p>کاربر: پسر ۱۴ ساله من برای کامپیوتر رمز گذاشته و حالا من نمی توانم وارد آن شوم.<br />
مشاور: رمز آن را فراموش کرده؟<br />
کاربر: نه آن را به من نمی‌گوید چون با من لَج کرده!</p>
<p>مشاور: لطفا روی My Computer ،کلیک کنید.<br />
کاربر: من فقط کامپیوتر خودم را دارم کامپیوتر شما پیش من نیست.</p>
<p>مشاور: مشکل شما به خاطر نرم افزار اسپای ویری است که روی دستگاه‌تان نصب شده(اسپای در انگلیسی به معنی جاسوس است)<br />
کاربر: اسپای!؟ ببینم یعنی او می تواند از داخل مانیتور وقتی لباس عوض می‌کنم من را ببیند؟</p>
<p>کاربر: ماوس پد من سیم ندارد!<br />
مشاور: من فکر کنم متوجه منظور شما نشدم. ماوس پد شما قرار نیست سیمی داشته باشد.<br />
کاربر: پس چگونه می تواند ماوس را پیدا کند؟ یعنی وایرلس است؟</p>
<p>مرکز مشاوره: چه نوع کامپیوتری دارید؟<br />
مشتری: یک کامپیوتر سفید&#8230;</p>
<p>مرکز : روز خوش، چه کمکی از من برمیاد؟<br />
مشتری : سلام&#8230; من نمی تونم پرینت کنم.<br />
مرکز : میشه لطفاً روی Start کلیک کنید و&#8230;<br />
مشتری : گوش کن رفیق؛ برای من اصطلاحات فنی نیار! من بیل گیتس نیستم، لعنت</p>
<p>مشتری : سلام، عصرتون بخیر، من مارتا هستم، نمی تونم پرینت بگیرم. هر دفعه سعی می کنم میگه : «نمی تونم پرینتر رو پیدا کنم» من حتی پرینتر رو بلند کردم و جلوی مانیتور گذاشتم ، اماکامپیوتر هنوز میگه نمی‌تونه پیداش کنه&#8230;</p>
<p>مرکز : الآن روی مانیتورتون چیه خانوم؟<br />
مشتری : یه خرس Teddy که دوستم از سوپرمارکت برام خریده!</p>
<p>مرکز : الآن F8 رو بزنین.<br />
مشتری : کار نمی کنه.<br />
مرکز : دقیقاً چه کار کردین؟<br />
مشتری : من کلید F رو ۸ بار فشار دادم همونطور که بهم گفتید، ولی هیچ اتفاقی نمی افته&#8230;</p>
<p>مشتری : کیبورد من دیگه کار نمی‌کنه.<br />
مرکز : مطمئنید که به کامپیوترتون وصله؟<br />
مشتری : نه، من نمی تونم پشت کامپیوتر برم.<br />
مرکز : کیبوردتون رو بردارید و ۱۰ قدم به عقب برید.<br />
مشتری : باشه.<br />
مرکز : کیبورد با شما اومد؟<br />
مشتری : بله<br />
مرکز : این یعنی کیبورد وصل نیست. کیبورد دیگه‌ای اونجا نیست؟<br />
مشتری : چرا، یکی دیگه اینجا هست. اوه&#8230; اون یکی کار می کنه!</p>
<p>مرکز : مرکز خدمات شرکت مایکروسافت، می‌تونم کمکتون کنم؟<br />
مشتری : عصرتون بخیر! من بیش از ۴ ساعت برای شما صبر کردم. میشه لطفاً بگید چقدر طول میکشه قبل از اینکه بتونین کمکم کنید؟<br />
مرکز : آآه..؟ ببخشید، من متوجه مشکلتون نشدم؟<br />
مشتری : من داشتم توی Word کار می کردم و دکمه Help رو کلیک کردم بیش از ۴ ساعت قبل. میشه بگید کی بالاخره کمکم می‌کنید؟</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.vakily.net/1387/10/11/ahmaghane/feed/</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>از دایی جان ناپائون بدم میاد</title>
		<link>http://www.vakily.net/1387/10/05/daeinapeloni/</link>
		<comments>http://www.vakily.net/1387/10/05/daeinapeloni/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 25 Dec 2008 09:01:42 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[سیاسی]]></category>

		<category><![CDATA[عمومی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://vakily.net/?p=28</guid>
		<description><![CDATA[یه بنده خدایی هراتفاقی میافته میگه: &#8221; همه اش زیر سر آخوندهاست &#8220;.
شوهرخاله ام هر اتفاقی میافته میگه: &#8220;همه اش زیر سر آمریکاست&#8221;.
بچه که بودم یه روز رفتم برای بادبادک بازی کاغذ و سریش بخرم ، خدا بیامرز آقاجمشیدی گفت: &#8220;هیچ دقت کردید بادبادک بازی و تیله بازی همیشه موقع امتحانهای مدارس مد میشه؟ همه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<blockquote><p>یه بنده خدایی هراتفاقی میافته میگه: &#8221; همه اش زیر سر آخوندهاست &#8220;.<br />
شوهرخاله ام هر اتفاقی میافته میگه: &#8220;همه اش زیر سر آمریکاست&#8221;.<br />
بچه که بودم یه روز رفتم برای بادبادک بازی کاغذ و سریش بخرم ، خدا بیامرز آقاجمشیدی گفت: &#8220;هیچ دقت کردید بادبادک بازی و تیله بازی همیشه موقع امتحانهای مدارس مد میشه؟ همه اش ریز سر آمریکاست ، این جور چیزا رو موقع امتحانها میریزه تو بازار که جوونهای ایرانی از درس و امتحان بمونن &#8220;.<br />
این رو بارها و بارها شنیدیم: &#8221; روی کار آمدن جمهوری اسلامی کار آمریکا بود ، اونا از ۵۰ سال پیش برنامه ریزی کردن که سال ۵۷ انقلاب بشه ، سال ۷۶ خاتمی بیاد ، یه روز هم احمدی نژاد بیاد&#8221;<br />
اینم همینطور : &#8220;بابا این انتخابات ها الکیه ، خودشون از قبل رییس جمهور رو انتخاب کردن ، خاتمی رو هم خودشون آوردن&#8221;<br />
این هم ورزشی شه: &#8221; بازی استقلال و پرسپولیس همیشه باید مساوی بشه ، بهشون میگن چه جوری بازی کنن . اصلا یه سال استقلال باید قهرمان بشه یه سال پرسپولیس&#8221;.<br />
وقتی باراک اوباما رییس جمهور آمریکا شد: &#8221; بابا این فیلم شونه ، اوباما و بوش هیچ فرقی با هم ندارن ، اینم مثل همونه ، هیچ تغییری ایجاد نمیشه ،اصلا وقتی آمریکایی ها از ۵۰ سال پیش رییس جمهور ایران رو انتخاب کردن، یعنی فکری به ریاست جموری خودشون نکردن؟ اوباما هم از قبل انتخاب شده بود ، همه اینا برنامه ریزی شده بوده&#8221;.<br />
&#8220;همه اینها (اعتیاد و فحشا) زیر سر خود آخوندهاست ، خود جمهوری اسلامی می خواد جوونا معتاد بشن&#8221;.</p></blockquote>
<p>من از این حرفهای دایی جان ناپلئونی ، که از روی شکم زده میشه نه تنها بدم میاد ، بلکه حالم بهم می خوره.<br />
من به آینده امیدوارم ، من به آمدن خاتمی امیدوارم گرچه انتقاداتی ازش دارم ، من در همه انتخابات ها رای میدم ، این کم ترین کاریه که می تونم بکنم ، به نظر من رای ندادن هیچ تاثیری نداره ، چرا اثر داره ، آخرین تاثیرش انتخاب شدن احمدی نژاد برای ریاست جمهوری بود.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.vakily.net/1387/10/05/daeinapeloni/feed/</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>جدال عقل ودل</title>
		<link>http://www.vakily.net/1387/09/11/jedaleaghldel/</link>
		<comments>http://www.vakily.net/1387/09/11/jedaleaghldel/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 01 Dec 2008 18:04:20 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[روزمره ها]]></category>

		<category><![CDATA[عمومی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://vakily.net/?p=9</guid>
		<description><![CDATA[از ۲ سال پیش با مونا آشنا شدم . اوایل فقط یه دوستی ساده بود ، ولی بعد از مدتی احساس تعهد کردم.
کسایی که منو می شناسن می دونن که من تو جوونیم خوب جوونی کردم ، ولی حالا احساس نیاز می کردم به “تعهد”.
“تعهد” ،  نه “تاهل”.
همیشه ازدواج کردن برام یه کابوس بود. نمی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: right;">از ۲ سال پیش با <strong>مونا </strong>آشنا شدم . اوایل فقط یه دوستی ساده بود ، ولی بعد از مدتی احساس تعهد کردم.<br />
کسایی که منو می شناسن می دونن که من تو جوونیم خوب جوونی کردم ، ولی حالا احساس نیاز می کردم به “تعهد”.<br />
“تعهد” ،  نه “تاهل”.<br />
همیشه ازدواج کردن برام یه کابوس بود. نمی دونم چرا؟ ولی نسبت به ازدواج خیلی وسواس داشتم. این چند ماه اخیر &#8220;<strong>عقل</strong>&#8221; و &#8220;<strong>دل</strong>&#8221; ام در جدال بودن. عشق و عاشقی کار دله و وسواس کار &#8220;عقل&#8221;.<br />
می ترسیدم برای ازواج پا پیش بزارم . دلم می گفت: &#8220;برو ، نترس&#8221;. ولی عقلم می گفت : &#8220;نه داری اشتباه می کنی. نکنه کم بیاری ، نکنه هنوز برای ازدواج آمادگی نداری. نکنه اونی که می خوای نباشه&#8221;.<br />
خلاصه اواخر شهریور ، یه شب که خیلی خسته ازسر کار اومده بودم خونه ، &#8220;دل&#8221;ام از خواب &#8220;عقل&#8221;ام سوءاستفاده کرد. با خانواده صحبت کردم و چند رور بعد رفتیم خواستگاری.<br />
بعد از خواستگاری ، کارها یواش یواش به نحو احسن پیش رفت . حتی یه مشکل کوچولو هم پیش نیومد. هیچ کس &#8220;نه&#8221; نیاورد. حتی عشقم به خانومم به نهایت خودش رسید.<br />
&#8220;عقل&#8221;ام هیچی نمی گفت، کنار نشسته بود و نظاره می کرد ، حتی از &#8220;دل&#8221;ام گلایه هم نکرد. انگار کنار نشسته بود ببینه چی پیش میاد. که اگه نتیجه خوب نبود ، مسئولیت به گردنش نباشه و بگه : &#8221; دیدی گفتم&#8221;<br />
هر روز بیشتر از دیروز احساس رضایت می کردم . هر روز احساس اطمینان بیشتری نسبت به تصمیمی که &#8220;دل واحساس&#8221; ام گرفته بود می کردم. تا اینکه بعد از معاشرت با خانواده همسرم ، &#8220;عقل&#8221;ام به حرف اومد و به اشتباه خودش اعتراف کرد.<br />
&#8220;عقل&#8221;ام از اون موقع به بعد هر روز داره به &#8220;دل&#8221; ام میگه: &#8220;بابا دمت گم ، چه کاری کردی ، من چه اشتباهی می کردم ، تو اشتباه منو جبران کردی .&#8221;  حالایواش یواش &#8220;دل&#8221; ام می خواد با حفظ مسئولیت ، یه کم خودش رو عقب بکشه و بقیه کارها رو به &#8220;عقل&#8221; ام بسپاره.</p>
<p style="text-align: right;"><a href="http://vakily.net/wp-content/uploads/2008/12/21.jpg"><img class="size-medium wp-image-22 aligncenter" title="21" src="http://vakily.net/wp-content/uploads/2008/12/21.jpg" alt="" width="300" height="200" /></a><br />
روز ۲۳ آبانماه عقدمون بود . یه مراسم مفصل . همیشه فکر می کردم که تو این مراسم ها به خاطر استرسی که وجود داره ،به عروس و داماد خوش نمی گذره ، تصورم درست بود ، ولی خیلی دوست داشتم که بدونم به دیگران چه گذشته؟ آیا تو مراسم من بهشون خوش گذشته؟</p>
<p style="text-align: right;"><a href="http://vakily.net/wp-content/uploads/2008/12/dsc_01771.jpg"><img class="size-medium wp-image-23 aligncenter" title="dsc_01771" src="http://vakily.net/wp-content/uploads/2008/12/dsc_01771.jpg" alt="" width="300" height="200" /></a><br />
چند تا نکته درباره چند نفر که حضورشون تو نامزدی ما <strong>Bold </strong>بود:<br />
۱-    <strong>محسن </strong>و خانومش: به من تو عرسی محسن خیلی خوش گذشته بود . چون خیلی انتظارش رو می کشیدم . تصمیم گرفته بودم بهم خوش بگذره . چون محسن واقعا برام مثل داداش میمونه.<br />
وسط جشن نامزدی ،وقتی روی صندلی دامادی نشسته بودم ، محسن که حالش خیلی خوب بود ، اومد کنارم نشست و گفت: &#8220;جواد، من حالا می فهمم تو عروسی من به تو چی گذشته، تا حالا همچین حسی نداشتم&#8221;.</p>
<p style="text-align: right;"><a href="http://vakily.net/wp-content/uploads/2008/12/mohsen1.jpg"><img class="size-medium wp-image-24 aligncenter" title="mohsen1" src="http://vakily.net/wp-content/uploads/2008/12/mohsen1-252x300.jpg" alt="" width="252" height="300" /></a><br />
۲-    <strong>ناصر </strong>و <strong>ابی </strong>(داداشام) و <strong>وحید </strong>(پسرخاله ام) : که اولی و دومی واقعا حق برادری رو خوب به جا آوردن و خیلی زحمت کشیدن . سومی هم که تو چند سال اخیر، چیزی فراتر از داداش برام بوده . یه همدم ، مشاور و سنگ صبور که تو چند سال آخر دانشگاه همیشه با هم بودیم و جالب اینه که از معدود کسائیه که من تا حالا باهاش هیچ وقت کدورتی نداشتم.<br />
۳-    <strong>سمیرا </strong>(خاله همسرم) و همسرش <strong>محمد</strong>: اینا تو خانواده خانومم اولین کسایی بودن که باهاشون آشنا شدم . هم سن و سال خودم و مونا هستن و بسیار مهربون ، خاکی و دوست داشتنی ، که از خواستگاری تا نامزدی قوت قلب من بودن ، یه جورایی یار من بودن تو خونه حریف . یه چیز تو مایه های &#8220;اسب تروا&#8221;.</p>
<p style="text-align: right;">۴-    &#8220;<strong>دکتر تبریزیان</strong>&#8221; پدر خانومم و &#8220;<strong>سوسن خانم</strong>&#8221; مادر خانومم: که واقعا مثل پدر مادر خودم دوسشون دارم و نسبت بهشون احساس وظیفه می کنم . یه روز نمی بینم دلم براشون تنگ میشه . پدر خانومم خیلی مثل خودمه . علایقش ، ذوق کردناش ، تفریحات و چیزایی که باهاشن حال میکنه . سر سفره عقد، یه لب تاپ هم بهم هدیه داد. به جرات می تونم بگم که بهترین هدیه ای بود که تو عمرم گرفتم . همه میدونن که من چقدر خوره کامپیوتر هستم.<br />
خیلی سخت بود که عادت کنم به مادر خانومم بگم &#8220;مامان&#8221; ، ولی الان بزرگترین سنگ صبور برای من و موناست . وقتی باهاش صبت یا مشورت می کنم واقعا به &#8220;آرامش&#8221; می رسم. وقتی مشکلی پیش میاد با اولین کسی که صحبت می کنم مادرخانوممه .<br />
۵-    <strong>دکتر خیری</strong>: سال آخر دانشگاه به چند تا مشکل عجیب بر خوردم. از دست هیچ کس کاری بر نمیومد . یه ایمیل زدم به دکتر خیری، همه چیزو  براش شرح دادم . گفتم با مونا قصد ازدواج دارم و مشکلی که پیش اومده اگه حل نشه ، آینده منو خراب می کنه . فکر نمی کردم ایمیلم رو بخونه ولی خوند و مشکل من رو حل کرد.<br />
اون اتفاق بهونه ای برای دوستی با ایشون شد . دکتر خیری رئیس دانشگاه مون بود ، الان با حفظ سمت شده معاون کل تهران مرکز ، یعنی همه کاره مهم ترین واحد دانشگاه آزاد.<br />
خیلی دوست داشتم برای مراسم مون دعوتش کنم و این کار رو کردم فقط یه دعوت تشریفاتی بود . یه جورایی مطمئن بودم نمیاد ، ولی اومد. یه هدیه توپ هم داد. دکترخیری از نظر من نمونه ای از یک آدم شریفه. یکی از معدود آدمایی بوده که رفتارهاش من رو تحت تاثیر قرار داده .<br />
از این به بعد سعی می کنم بیشتر بنویسم. تا بعد</p>
<p style="text-align: right;"> </p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.vakily.net/1387/09/11/jedaleaghldel/feed/</wfw:commentRss>
		</item>
	</channel>
</rss>
